اولینبارها
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۳/۳۱ – 11:18 ب.ظ - 1,916 بازدیدشاید خیلی از دوستان من که مرا از نزدیک نمیشناسند، فکر کنند که من از آن بچه مثبتهایی هستم که تا به حال هیچ چیز را ندیدهام و هم چشم و هم گوشم هنوز بسته است. اما به گمان من اینگونه نیست. من از نظر فرهنگی و اجتماعی، فاصله خیلی زیادی با جوانهای نرمال هم سن خودم در تهران نداشتم. درست است که خیلی روزها، نماز ظهر را در مسجد دانشگاه تهران به جماعت میخواندم، اما خیلی وقتها هم در میهمانیهای خانوادگی، با آهنگهای لوسآنجلسی میرقصیدم. درست است که کتابهای سروش و مطهری و مصباح یزدی را میخواندم، اما مطالب مخالف اسلام و دین و … را نیز در اینترنت میخواندم. درست است که با همکلاسیهای دانشگاه به کوه و تفریح نمیرفتم، اما خیلی از سینماها، کوهها و پارکهای تهران را تنهایی یا با خانواده دیدهام. درست است که شیفته فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا بودم، اما خیلی از فیلمهای کارگردانان خارجی مانند دیوید فینچر را هم نگاه میکردم و …. حال با این اوصاف و با این وضعیت فرهنگی-اجتماعی که من دارم، منی که همیشه در کنار خانوادهام بودهام و بیش از ۷۲ ساعت از پدر و مادرم دور نبودهام، در سن ۲۶ سالگی به دانمارک آمدم و خیلی چیزها را برای بار اول دیدم و خیلی کارها را برای بار اول انجام دادم. شاید عموم جوانان ایرانی وقتی به چنین سفری بروند، نیز چنین باشند. در این صفحه تمام این اولین بارها را که بر اساس تاریخ مرتب میشوند، مینویسم تا هم خاطرهای برای خودم شود و هم راهنمایی برای دیگران.
|
ادامه دارد … |
|
|
نمیدانم چرا من اینقدر از سگ میترسم، شاید دلیلش این باشد که تا به حال سه بار مجبور شدهام از دست سگها فرار کنم، البته سگهای ایران نه سگهای دانمارک که کاملا با زندگی شهری انس گرفتهاند و میدانند که چگونه باید در کنار انسانها زندگی کنند. من وقتی سگی را حتی از فاصله ده متری میبینم، دست و پایم شروع به لرزیدن میکند، اما گویا خیل انبوه سگها در در اینجا باعث شده است که قدری ترسم کمتر شود. وقتی به همراه پسرخالههایم و یوحنا و البته سگ او به یکی از رستورانهای شهر استکهلم رفتیم، برای اولین بار یک سگ را لمس کردم. |
ماه سوم |
|
شغل پسرخاله من در شهر استکهلم، فروش خانه است، همانکه ما در ایران میگوئیم بنگاه معاملات ملکی و در اینجا میگویند Real Estate. اما شیوه کارشان با آنچه که در ایران انجام میشود کاملا متفاوت است و من توانستم برای اولین بار از نزدیک، چگونگی کارشان را ببینم. |
ماه سوم |
|
ترافیک را هم در اینجا تجربه کردم، اما این بار نه در تهران که در شهر یک میلیون نفری استکهلم. به یاد ترافیکهای تهران افتادم. البته این ترافیکها نه به اندازه ترافیکهای تهران معطلی دارد و نه هوا آنقدر آلوده است که پشت فرمان نشستن را زجرآور کند. آن هم در ماشین صد هزار دلاری Audi S5 که همه در خیابان به آن نگاه میکنند. |
ماه سوم |
|
اولین مسافرت من بعد از اقامت در دانمارک، به کشور سوئد، محل اقامت تعدادی از خویشاوندان بود. برای اولین بار فرودگاههای کپنهاگ و استکهلم و هواپیماهای کوچک و بزرگشان را دیدم. |
ماه سوم |
|
بعد از آنکه کار اثاثکشی خانه Brad تمام شد، Brad، من و Fred را برای نهار به پیتزا دعوت کرد. بعد از آنکه پیتزاها را خریدیم برای خوردنشان به خانه Fred رفتیم و برای اولین بار، یک خانه دانمارکی را دیدم. خانهای بزرگ، با حیاطی زیبا و با وسایل تزئینی بسیار دیدنی و آنتیک. یکی از چیزهایی که توجهم را جلب کرد، فرشی بود که در اتاق نشیمنی که در زیرزمین خانه قرار داشت پهن کرده بودند و Fred میگفت ایرانی است. |
هفته هفتم |
|
Brad که نزدیک به دو ماه را در دانشگاه با او هم اتاق بودم، دوره یک ساله مطالعاتیاش در دانمارک به پایان رسید و به دانشگاه نیوبرانزویک کانادا برگشت و من برای اولین بار در یک اثاثکشی از نوع اروپائی شرکت کردم تا وسایل منزل او را که یا از Daimi قرض گرفته بود و یا آنها را از فروشگاه دستدوم فروشی igen خریده بود، از خانهاش خارج کنیم. |
هفته هفتم |
|
برای اولین بار، خرید کتاب را از طریق اینترنت انجام دادم. تعداد فروشگاهای اینترنتی کتاب خیلی زیاد است و بهترین کار این است که قیمتهای آنها و مدت ارسال کتاب توسط آنها را با هم مقایسه کرد و بهترین را انتخاب کرد. من این بار از فروشگاه eLounge خرید کردم که هم قیمتش بهتر از بقیه است هم پول پست را کمتر از بقیه میگیرد چون انبارش در دانمارک قرار دارد. |
هفته ششم |
|
Jeremy که از دانشگاه MIT برای مدت دو هفته و نیم به عنوان میهمان به MADALGO آمده بود تا چند وقتی را در اینجا تحقیق کند، اولین آمریکایی بود که من دیدم. با او چند باری پینگپونگ بازی کردم، یکبار به رستوران رفتیم و قدری هم با هم صحبت کردیم، هرچند که درک کامل صحبتهایش با آن لهجه نیویورکی، واقعا برایم سخت بود. |
هفته ششم |
|
در ایران نام رستورانهای زنجیرهای McDonald’s را خیلی شنیده بودم و گمان میکردم بهترین همبرگرها را این رستوران ۶۸ ساله که در سرار جهان نیم میلیون نفر کارگر دارد، درست میکند. اما به واقع، این طور نیست. شاید بتوان گفت بدمزهترین همبرگرها برای همین رستوران است. آنچه که McDonald’s را معروف و بزرگ کرده است، سرعت در تحویل غذا است. در شهر اورهوس، سه تا رستوران McDonald’s وجود دارد و برای اولین بار که وارد یکی از آنها شدم، یک بسته کوچک سیبزمینی سرخ کرده (French Fries) خریدم. من واقعاً نمیفهمم این همه سرعت در زندگی برای چه است. اگر مدت غذا خوردن به جای ۱۰ دقیقه، ۳۰ دقیقه شود، مگر چه میشود. خوشبختانه دانمارکیها مردمان پرخوری هستند و وقت زیادی صرف این کار لذت بخش میکنند. |
هفته پنجم |
|
برای اولین بار در خانه خودم در دانمارک پذیرای یک میهمان شدم که او پسرخاله من پیام بود که از سوئد برای دیدن من و البته نشان دادن راه و چاه زندگی به من، آمده بود. در آن دو روز تا توانستیم، شهر را گشتیم، راه رفتیم و خوردیم. آخر نفهمیدم، من میزبان او بودم یا او میزبان من، که همیشه در رستوران و فروشگاه دست در جیبش میکرد. |
هفته چهارم |
|
بالاخره بعد از مدتی تفکر و مطالعه، اعتقادم را درباره ذبح اسلامی حیوانات مشخص کردم و تصمیم گرفتم، گوشت غیر ذبح شرعی را نیز بخورم. با اینکه در این شهر فروشگاههای زیادی هستند که در سَردر خود نوشتهاند “حلال” و مشتریهای زیادی در بین عربها و ترکها دارند، اما من نتوانستم توجیهی برای ارضای خود پیدا کنم. |
هفته چهارم |
|
برای اولین بار، سمینارهایی که در دانشگاههای اینجا برگزار میشوند را نیز دیدم. هیچ تفاوتی با سمینارهای ایران ندارد. در هر دوی آنها، اغلب سخنرانها نمیتوانند به گونهای ساده و قابل فهم برای همه حضار سخن بگویند چرا که خود از تمام جزئیات مسئله آگاه هستند و به سختی میتوانند خود را درگیر بحث، پیرامون مقدمات کنند. |
هفته سوم |
|
با دیدن خیل عظیم دوچرخهسواران در شهر، دوچرخهای را از دپارتمان علوم کامپیوتر قرض گرفتم و برای اولین بار، مسیر دانشگاه تا خانه را که همیشه با اتوبوس، ۵۰ دقیقه در راه بودم، ۲۵ دقیقهای طی کردم (دوچرخه). |
هفته سوم |
|
روزهای تعطیل، مثل شنبه و یکشنبه و البته تعطیلیهای رسمی، غذاخوری دانشگاه تعطیل است و من و Brad که در یک روز تعطیل در دانشگاه بودیم، برای خوردن نهار به یک پیتزافروشی رفتیم و من برای اولین بار در دانمارک یک پیتزافروشی را دیدم که با کمال تعجب از روی فارسی صحبت کردن صاحب آن، فهمیدم ایرانی است. همچنین در آن روز برای اولین بار، مقدار خیلی کمی گوشت غیر ذبح اسلامی که بر روی پیتزا ریخته شده بود را خوردم (پیتزا). |
روز یازدهم |
|
چند روز اول را با غذاهای محمد و گاهی هم با غذاهای خودم سر کردم، اما بعد، تصمیم گرفتم به غذاخوری دانشگاه بروم و مثل بقیه، از غذاهای آنجا بخورم. خلاصه برای اولین بار غذای دانمارکی را هم تجربه کردم، اما نمیدانم چرا، اینقدر از این عمل میترسیدم، البته بعد از یک ماه، هنوز هم وقتی به غذاخوری میروم، قدری شوکه و مبهوت هستم، اما خیلی بهتر از روزهای اول شدهام (تعجب معده). |
روز هفتم |
|
در این روز برای بار اول، سوار اتوبوسهای منظم و پاکیزه شهر اورهوس شدم (اتوبوس). |
روز ششم |
|
پارتی که همسایههای من در ابتدای حضور من در دانمارک گرفتند، نه به خاطر من که این داستان هر جمعه و هر شنبه شب آنهاست. شنیدن سروصداهای عجیبشان، آن هم تا ساعت ۲ نیمه شب، برایم شگفتآور بود (اولین شب یکشنبه). |
روز چهارم |
|
اولین پنجشنبهای که من در دانمارک بودم، مصادف شد با یک تعطیلی رسمی به مناسبت سالروز عروج حضرت عیسی به آسمان. در این روز، تمام فروشگاهها و مکانهای عمومی تعطیل هستند، هرچند که اغلب مردم، اعتقادی به این گونه روزهای مذهبی ندارند. من هم این روز را در خانه و پشت کامپیوتر، تجربه کردم. |
روز دوم |
|
خانهای که دانشگاه برای من اجاره کرده بود، به غیر از دو تا میز و سه تا صندلی و یک دراور (Drawer)، یک تخت و تشک هم داشت و من برای اولین بار، شب را در خارج از ایران و بدون بالش و پتو خوابیدم. |
روز اول |
|
فروشگاه Føtex که چندین شعبه دارد و یکی از بزرگترین شعبههایش روبروی دپارتمان علوم کامپیوتر است، اولین فروشگاه خارجی بود که من دیدم. محمد، من را به آنجا برد تا قدری میوه، شکر، چای و یک حوله بخرم تا در روزهای اول لنگ نمانم. این فروشگاه تا ۲-۳ هفته اول، محل تفریح من بود و از گشتن و لابهلای کالاها پرسه زدن، لذت میبردم. |
روز اول |
|
Lars Arge که در رشته هندسه محاسباتی و الگوریتمهای ورودی/خروجی، جزء آدمهای معروف دنیاست و توانسته است در رایگیری برای برگزاری کنفرانس SOCG 2009 پیروز شود تا آن را در دانشگاه اورهوس برگزار کند، به عضویت انجمن سلطنتی دانمارک در علوم و دانشها برگزیده شده است و در همان روزی که من به دانمارک رسیدم جشن کوچکی به همین مناسبت در MADALGO گرفتند و من در آنجا هم برای اولین بار مراسم آبجو خوری دانمارکیها را دیدم و هم اولین پپسی خارجی را نوشیدم. |
روز اول |
|
وقتی اتوبوس به ایستگاه شهر اورهوس رسید، از پنجرههای اتوبوس، دو نفر را دیدم که قیافه یکی از آنها ایرانی بود. حدس زدم که آن دو نفر باید محمد و Anders باشند. دانشگاه، Anders را انتخاب کرده بود تا کمکم کند که زندگی را در دانمارک شروع کنم (Mentor به عنوان). با محمد و Anders به شورای شهر رفتیم و من در آنجا، با پر کردن یک فرم، تبدیل به یک شهروند شدم. به جز مشخصات شخصی که در آن فرم نوشتم، نام پزشک خودم را هم در آن ذکر کردم. بعد از شورای شهر، Anders خانهام را به من نشان داد و بلافاصله به دانشگاه رفتیم و در آنجا برای اولین بار Gerth، Lars، Else، Dorthe و … را از نزدیک دیدم و تمام تصوراتی که از آنها در ذهن داشتم، رنگ باختند. به غیر از Lars، با سه نفر دیگر، از تهران و بوسیله ایمیل، خیلی در ارتباط بودم. |
روز اول |
|
شهر بیلوند در ۱۰۰ کیلومتری شهر اورهوس قرار دارد و فرودگاهش از فرودگاه شهر اورهوس، شلوغتر است و اغلب هواپیماهایی که از کشورهای دیگر به شبهجزیره جاتلند میآیند، در این فرودگاه مینشینند. برای رفتن از شهر بیلوند به اورهوس، سوار اتوبوسهایی شدم که برای طی این جاده سرسبز و زیبا، ۳۶۰۰۰ تومان گرفتند و من برای بار اول، کرون دانمارکی را در آنجا خرج کردم. |
روز اول |
|
در اینجا وقتی در جایی، صف تشکیل میشود، نفر دوم صف، چند متری از نفر اول فاصله میگیرد تا او کارش تمام شود. من هم در فرودگاه بیلوند، وقتی میخواستم از بخش اطلاعات بپرسم که برای تبدیل دلار به کرون، به کجا باید بروم، همانطور که با وسواس به اطراف خود نگاه میکردم که نکند به من بخندند، ۲-۳ متری از نفر اول صف فاصله گرفتم. |
روز اول |
|
در فرودگاه کوچک شهر بیلوند، انتظار برای آمدن چمدان، ندیدن حتی یک ایرانی در میان مسافران، هوای نسبتاً سرد دانمارک، کیفی بزرگ و سنگین در دست، حال چه موقع اسهال شدن بود. بله، دوبار صبحانه خوردن و لذت بردن از شکلاتهای آلمانی هواپیما، عواقب دارد. خدا میداند چه قدر دستمال کاغذی مصرف کردم. |
روز اول |
|
در هواپیمایی که به دانمارک میرفت، آدمهایی را دیدم که به جای اینکه به اطراف خود نگاه کنند و تعجب کنند، یا سرشان در کتاب بود، یا به لپتاپ خود ور میرفتند و یا چیزهایی بر روی کاغذ مینوشتند. گویا هیچ علاقهای به تماشا کردن آدمهای دیگر نداشتند. |
روز اول |
|
دیدن اولین انسان دانمارکی در صندلی کناریام در هواپیمای پرواز فرانکفورت-بیلوند. |
روز اول |
|
در سالن انتظار فرودگاه فرانکفورت، تعداد زیادی مجله و روزنامه در کنار صندلیها قرار دارند که میتوان به طور رایگان تمام آنها را ورق زد و من در آن میان با هیجان فراوان، تعدادی از روزنامههای معروف دنیا مانند والاستریت ژورنال، نیویورک تایمز و گاردین را لمس کردم. |
روز اول |
|
در مهلت ۲ ساعتهای که قبل از پرواز از آلمان به دانمارک داشتم، بعد از خوردن صبحانه رایگان دوم در رستوران بزرگی که در فرودگاه بود، بخشهایی از این فرودگاه عظیم را دیدم. همینطور از پشت پنجرههای سالن انتظار، تعداد زیاد هواپیماهایی که مشغول تغذیه بودند را از فاصله ۵۰ متری دیدم. |
روز اول |
|
بالاخره پس از استراحت کردن در دستشویی تمییز فرودگاه فرانکفورت، برای بار اول از دستمال کاغذی به جای آب، برای شستن خودم استفاده کردم. اما واقعاً نشستن بر روی این توالتهای خارجی، خیلی راحتتر از حالت نیمه نشستهای است که ما در توالتهای خودمان داریم. بهتر بود، اینها به جای ما، نام توالتهای خودشان را مستراح (محل استراحت) میگذاشتند. |
روز اول |
|
همانطور که هواپیما از روی کشور آلمان حرکت میکرد و به فرودگاه هفتاد ساله فرانکفورت نزدیک میشد، من هم در حین اینکه از سرما میلرزیدم به سرزمینی که همه جایش سبز است نگاه میکردم و آن را با بیابانهای اطراف یزد و کرمان مقایسه میکردم که یک ماه پیش از آن، با پدر و برادر در آنجا بودیم و گرمای روز و سرمای شبش را تجربه میکردیم. |
روز اول |
|
شنیده بودم که هواپیماهای شرکتهای خارجی، خوراکیهای دلچسبی به مسافران میدهند. صبحانهای که در ساعت ۵ صبح به ما دادند به جز غذای گرمش که هنوز هم نمیدانم چه بود، بقیهاش واقعاً خوشمزه بود. |
روز اول |
|
بعد از اینکه در صندلی خود مستقر شدم، تا چند دقیقه به تجهیزاتی که در کنار هر یک از صندلیهای هواپیمای ۱۷۰ میلیون دلاری Airbus A340-300 قرار داشت، خیره شده بودم. |
روز اول |
|
در همان حین که از ابتدا تا انتهای آن هواپیمای بزرگ را به دنبال صندلی خود میگشتم، زنان ایرانی را میدیدم که به سرعت، خود را از شر مانتو و روسری رها میکردند. |
روز اول |
|
دیدن میهمانداران آلمانی در هواپیما که اغلب آنها هم زن بودند و مقایسه آن با آنچه که درباره آنها شنیده بودم هم، جالب بود. |
روز اول |
|
دقایقی در سالن انتطار معطل شدم تا درب خروج از سالن (Gate) برای ورود به هواپیمای شرکت لوفتهانزا، باز شود. در همان لحظات انتظار، شروع به دیدن خارجیهایی کردم که قرار است سالها با آنها زندگی کنم. |
روز اول |
|
پس از آنکه مدارک خودم را در دو مرحله به ماموران فرودگاه نشان دادم و به خاطر مسئله سربازی، قدری معطلم کردند تا رئیسشان، اجازه خروج مرا که پیش از این تائید شده بود، مجدداً تائید کند، به سمت سالن انتظار رفتم. اما قبل از ورود به سالن، به شکل ترسناکی، بازرسی شدم، و از من خواستند که کیف دستیام را باز کنم، ولی به جای آنکه داخل آن را نگاه کنند، سنم را پرسیدند. خلاصه بعد از دقایقی توانستم از چنگشان در بروم. |
روز اول |
|
تا به حال یک خداحافظی جدی از پدر و مادر، خواهر و برادر، مادربزرگ، عمه و عمو و … نکرده بودم که در فرودگاه این کار را کردم. |
روز اول |
|
این اولین مسافرت خارجی من بود و در نتیجه برای اولین بار، بخش تحویل چمدان، پاسپورت و … را در فرودگاه امام خمینی دیدم. |
روز اول |
|
|
توسط محمد حیدرزاده در تیر ۱, ۱۳۸۷ | پاسخ
نمیدونم اگه کسی فقط دو ساعت باهت باشه به حرفات گوش کنه یا فقط چند قدم باهات راه بیاد بازم فکر کنه که یه بچه اطو کشیده وسافو سوف باشی که فقط درس میخونه و میره خونه ، خیلی سادگی و ساده لوحیه نترس کمتر کسی اینجوری فکر میکنه .
تجربه کردن خوبه اما باید بهاشو بتونی پرداخت کنی هر تجربه ای قیمتی داره و باید ببینی میصرفه یا نه
حالا کجا رو دیدی ، بعضی تجربه ها انتخابین ،سفر ،پیتزا، کوه و… اما خیلی هاش زورین مثل جدائی ، غم ، تنهائی، شکست ، پیروزی ، مسئولیت ، سلام ،خداحافظی، شادی و… خیلی بده که آدم نتونه تجربه کنه و بدتر از اون اینکه از تجربه هاش درس نگیره یا از اون ها بترسه
نه آقای دکتر من که موافق نوشته های اولت نیستم و هیچ یه همچین نظری ندارم ….
بابا ما که میدونیم آخره خلافی به خاطره فرار از دست پلیس رفتی ینگه دنیا ، عاقبت نداره خودت برگرد و برو خودت رو معرفی کن !!!!!
انقدرم پیامهای منو رو صفحت نذار هر کی ندونه این وب لاگه میگه حتما چت رومه …
توسط پیمان داودی در تیر ۳, ۱۳۸۷ | پاسخ
خیلی جالبن. حتماً ادامش بده…
توسط شیدا در تیر ۲۵, ۱۳۸۷ | پاسخ
به قول شاعر:”اگر کلمه سلام رو نداشتیم چی کار میکردیم؟”
به همین دلیل سلام
بعد یه غیبت طولانی خودم، مطالب جالبی نوشتی.مطالب اخیر خیلی بدون خودسانسوری اند.مخصوصاً اولین بارها.کم کم داری به اون چیزایی که میخوای میرسی.
توسط شیدا در تیر ۲۵, ۱۳۸۷ | پاسخ
به قول شاعر:”اگر سلام رو نداشتیم چی کار میکردیم؟”
به همین دلیل “سلام”
بعد یه غیبت طولانی خودم، مطالب جالبی نوشتی. البته مطلب اولین بارها خیلی خودسانسوری داره، فکر کنم ضمیر خودآگاهت داره مثل خودت پیشرفت میکنه.
توسط شیدا در تیر ۲۵, ۱۳۸۷ | پاسخ
راستشو بگو موقع خداحافظی احساساتی هم شدی.ای کاش در نوشته ها احساساتت رو پر رنگتر بیان کنی(!؟)
بعدش مجبور بودی اونقدر بخوری که حالت بد بشه؟؟؟(فکر نمیکردم اینقدر شکمو باشی!)
توسط علیرضا داودی در تیر ۳۱, ۱۳۸۷ | پاسخ
دکتر جان سلام خوشحالم که میبینم اونجا داره بهت خوش میگذره امیدوارم همیشه همانطوریکه برازندۀ اسمته “پویا” باشی و همه چیرو با شوق وذوق دنبال کنی، درستش هم همینه که همه چیرو باید امتحان کرد البته در حد معقول و ممکن و تا آنجاییکه عقل سلیم اجازه میده ! راستی اگه تونستی بجای من هم در مک دونالد سیب زمینی سرخ کرده بخور آخه خیلی دوست داشتم ، بر عکس ساندویچاش سیب زمینی هاش معرکه بود، ضمناً کچاپ یادت نره !
توسط شیدا در مرداد ۴, ۱۳۸۷ | پاسخ
سلام؛
بالاخره به خرید آنلاین اطمینان کردی!!!
توسط reza در دی ۹, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام
از این اولین بارها خیلی خوشم اومد. اینا به یک تجربه مشترک می مونند که گویا خاطره هر دانشجوی جلای وطن کرده ای را شکل میدن. اینا رو که می خوندم ، یاد روزهای اول خودم توی هند افتادم. روزهای خوبی بود، امیدوارم که تو هم سالها بعد ، همین حس رو نسبت به این روزهات داشته باشی.
کار قشنگیه این وبلاگ. برات آرزوی موفقیت دارم…
توسط سعید در اسفند ۹, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام آقا پویا . اولین بارهات خیلی قشنگ بود . این قدر که نفهمیدم ساعت چند شده . یه دفعه دیدم ساعت۲:۳۰ صبحه. اگه از این متاع داری باز هم برامون بگو .
توسط سمان در خرداد ۷, ۱۳۸۹ | پاسخ
خیلی وبلاگ جالبی داری. خیلی خوشم اومد مخصوصا از بخش درباره ی ما. با اجازه ات لینک سایتتو توی وبلاگم می ذارم تا بقیه استفاده کنند
*** *** *** *** ***
سلام سمان،
ممنون. باعث افتخاره.
-پویا