انتخابات آمریکا

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۱۷ – 9:40 ب.ظ - 370 بازدید

چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم که در واقع یک دعوت‌نامه بود از طرف گروهی با نام International Community. آنها تصمیم گرفته بودند در ادامه برنامه‌هایی که داشته‌اند و دور هم جمع می‌شده‌اند، در لحظات آخر اعلام نتایج انتخابات آمریکا، دور هم جمع شوند و پیروزی اوباما را جشن بگیرند. پنجاه و ششمین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را دموکراتها برای بار بیست و یکم پیروز شدند و یک پیروزی دیگر لازم دارند تا به جمهوری‌خواهان برسند. ساعت شش صبح به مرکز شهر رفتم و به آن جمع حدوداً بیست نفره‌ای پیوستم که همانطور که صبحانه‌شان را می‌خوردند، به CNN هم زل زده بودند و از پیروزی اوباما خوشحال بودند. چهار، پنج نفر دانمارکی که یک دفتر برای کارهای طراحی صنعتی دارند، تصمیم گرفته‌اند تا هر چند وقت یکبار، خارجیهایی را که برای کار به اورهوس آمده‌اند دور هم جمع کنند و با هم صحبتی کنند و خوش باشند و هدفشان هم از این کار، بین‌المللی‌تر کردن شهر اورهوس می‌باشد. از رفتارشان واضح بود که هدف نه تماشای نتیجه انتخابات آمریکا که دور هم جمع شدن و شناخت یکدیگر است. نام، آدرس ایمیل و مشخصات همه را گرفتند تا در برنامه‌های بعدی، افراد بیشتر و بهتری را به دور هم جمع کنند. در آنجا چند دانشجوی رشته روزنامه‌نگاری را دیدم که از کشورهایی مثل آمریکا و نیوزلند، برای یک دوره شش ماهه به اینجا آمده بودند.

اگر از این سخن که اغلب دولتهای اروپایی و البته ملتهای اروپایی، دلباخته آمریکا هستند بگذریم، اینجور که می‌گویند، اکثر اروپائیها معتقدند که همیشه دموکراتهای آمریکا روابط بهتری را با اروپائیها داشته‌اند تا جمهوری‌خواهان. بنابراین خیلی طبیعی است که همه‌شان خواهان بر سر کار آمدن اوباما باشند. جدا از اروپائیها که از این نتیجه خیلی خوشحال شده‌اند، دولت کنیا هم یک روز را تعطیل رسمی اعلام کرد تا نشان دهد که اوباما را هنوز هم یک کنیایی می‌داند. اما گویا این بار واقعاً هم جهشی در انتخاباتهای آمریکا رخ داده است. این جهش نه تنها در مخارج ششصد میلیون دلاری حزب دموکرات بوده است که در رساندن درصد شرکت‌کنندگان در انتخابات به شصت درصد از تعداد واجدین شرایط رأی دادن نیز بوده است*. در حالی که در دو دوره قبل این رقم کمتر از پنجاه و پنج درصد بوده است. من واقعاً نمی‌دانم، علت این افزایش علاقه مردم به رأی دادن و البته علت محبوبیت بیشتر اوباما، سیاه پوست بودن او، جذبه او در صحبت کردن و یا خرابکاریهای این هشت ساله بوش بوده است. همچنان که پیش‌بینی می‌شد در ایالتهای متمدن‌تر آمریکا که بیشتر مخالفان بوش هم در آنجاها هستند، مانند نیویورک و کالیفرنیا، اوباما رأی بیشتری آورد. یادم می‌آید که کسی می‌گفت، اگر ایالتهای غربی و شرقی آمریکا نبودند، ایالتهای مرکزی آمریکا، آنچنان خرابه‌ای از این کشور می‌ساختند که نمی‌توان تصورش را کرد.

ویدئوهایی خنده‌دار از بوش؛ من که باورم نمی‌شود اینها حقیقت باشند (در YouTube می‌توانید ویدئوهای بیشتری نیز پیدا کنید):

لکنت زبان بوش

مستی بوش

گلچینی از شاهکارهای بوش


*در واقع از ۲۱۳ میلیون جمعیت واجد شرایط، ۶۵ میلیون به اوباما و ۵۷ میلیون به مک‌کین رأی دادند که از این میان ایالتهای کالیفرنیا، تگزاس، نیویورک و فلوریدا که به ترتیب پرجمعیت‌ترین ایالتها هستند، جمعاً ۱۸ میلیون به اوباما و ۱۴٫۵ میلیون به مک‌کین رأی داده‌اند که البته تنها در تگزاس، پیروزی با مک‌کین بوده است.

منبع عکس: smartraveller.gov.au


فرستاده شده در جامعه،سياست،يادداشتهاي دانمارك | یک نظر

آرش

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۰۸ – 1:13 ب.ظ - 683 بازدید

چند وقت پیش که همسایه‌های لیتوانیایی، مطابق معمول فضای خانه را آکنده از موسیقی دلهره‌آور کرده بودند، ناگهان در میان آن سر و صدا متوجه یکی از ترانه‌های آرش خواننده ایرانی شدم. وقتی از اتاقم بیرون رفتم و در مورد ایرانی بودن خواننده و فارسی بودن زبان اشعارش به آنها گفتم، اول متعجب شدند و بعد که چند بیت از آن را به انگلیسی برایشان ترجمه کردم، خنده‌شان گرفته بود که چند سال است این آهنگها را از تلوزیونهای مختلف اروپایی و مهمتر از همه MTV دیده‌اند و چقدر با آهنگهای آرش رقصیده‌اند، در حالی که اصلاً نمی‌دانستند او به چه زبانی می‌خواند. از آنها بیشتر من تعجب کردم، چرا که این روزها دوران گوشه‌گیری ایرانیهاست. کمتر آدم معروفی در دنیا پیدا می‌شود که ایرانی باشد. شاید اگر فیلمسازان مشهوری مثل کیارستمی و مخملباف نبودند و شاید اگر رئیس‌جمهوری مانند احمدی‌نژاد نبود، نام ایران هیچگاه در رسانه‌های مشهور دنیا برده نمی‌شد. خدا را شکر که آرش، شهرتی دست و پا کرده است و ترانه‌هایش را به زبان فارسی می‌خواند، هرچند که جز زبان اشعارش، هیچ نشانه‌ای از نام و فرهنگ ایرانی در آن دیده نمی‌شود، البته حق هم دارد، من هم اگر از ده سالگی در سوئد زندگی می‌کردم، بیش از آنکه ایرانی بمانم، سوئدی می‌شدم. اما انصافاً بعضی از آهنگهایش به همراه ورجو وورجه‌هایی* که در ویدئوهایش می‌کند، زیبا و انرژی‌زا هستند.


* ورجو وورجه‌، اصطلاحی است که در برخی مناطق ایران استفاده می‌شود و به معنای تکانهایی در بدن است که بیش از حدِ معمول می‌باشد و حتی گاهی باعث رنجش دیگران می‌شوند.


Please wait a minute


فرستاده شده در جامعه،هنر،يادداشتهاي دانمارك | ۳ نظر

سوئد

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۰۴ – 2:08 ب.ظ - 3,000 بازدید

این بار هم در سوئد به مانند دفعه قبل، بسیار خوش گذشت. برعکس خارجیها که به هر کجای دنیا، از بیابانهای آفریقا و کوههای کلیمانجارو گرفته تا مناطق گرمسیری شرق آسیا و بیش از همه هم تایلند، سفر می‌کنند، اغلب ما ایرانیها ترجیح می‌دهیم که مسافرتهایمان، در واقع دیدار از خویشاوندانمان باشد. خانه خاله و مادربزرگ، همراه با غذاهای ایرانی و صحبت کردن پیرامون همه چیز و البته شناخت هرچه بیشتر فرهنگ سوئدی، آنچنان در دل، نشاط می‌آورد که آدم، کار و درس و همه چیز دیگر را فراموش می‌کند. وقتی با عمو احمد برای اولین بار به استخر رفتم، بیش از آنکه در فکر آب‌تنی کردن باشم در این فکر بودم که چگونه این خانمها در جلوی مردها می‌توانند لخت شوند و شنا کنند،‌خدا را شکر که حداقل رخت‌کن را جدا کرده‌اند و مردها به راحتی و حتی بدون شورت در رخت‌کن و توالت و سونا قدم می‌زنند. هر‌چند که هر روز خانم مستخدمی که مسئول شستن رخت‌کن مردانه است، به آنجا می‌آید و به راحتی تمام و در میان مردهایی که کاملاً عریان هستند، کارش را می‌کند. آدم از این همه تفاوت فرهنگی می‌خواهد شاخ درآورد.

سوئد کشور مرفه و ثروتمندی است. در لیست توسعه انسانی سازمان ملل، رتبه ششم را در بین کشورهای دنیا دارد، درحالی که دانمارک و ایران به ترتیب در رتبه‌های چهاردهم و نود و چهارم قرار گرفته‌اند. همانطور که تولید سرانه داخلی [۱] تقریباً ۳۰ کشور توسعه‌یافته دنیا، بین بیست‌هزار و سی‌هزار دلار می‌باشد، این عدد برای کشور سوئد ۳۲۵۲۵ است [۲]. وقتی در مرکز شهر یک میلیون نفری استکهلم و در میان جمعیت انبوه مردمی که برای خرید پوشاک به آنجا می‌روند، راه می‌رفتم به یاد بوتیکهای خیابان ولیعصر تهران می‌افتادم. در میان جمعیت، گاه گیتارزنهایی دیده می‌شوند که در گوشه‌ای نشسته‌اند و همانطور که می‌نوازند، قصد فروش سی‌دی‌های خود را هم دارند. بستنی فروشها، ساندویچی‌ها و حتی رقاص‌ها و رقاصه‌ها، در هر گوشه‌ای دیده می‌شوند. هرچند که در فصل تابستان، شهر شلوغتر بود و می‌شد توریستهای فراوانی را به همراه دوربینهایشان دید، اما در پاییز و زمستان هم، توریستهایی هستند که استکهلم، ونیز شهرهای شمال اروپا را رها نمی‌کنند و هم سرمای شبهای آن را تجربه می‌کنند و هم با قایق‌ها و کشتیها، از جزیره‌ای به جزیره دیگر می‌روند. شهر استکهلم، شهری است با خانه‌هایی قدیمی که سقف اکثرشان با رنگ قرمز، رنگ‌آمیزی شده‌ است. خیلی عجیب است که در این شهر، خانه‌ها هر چه قدیمی‌تر شوند، گرانتر هم می‌شوند. خانه‌هایی که عمرشان به دویست یا سیصد سال می‌رسد، گرانترین خانه‌های شهر محسوب می‌شوند. گویا خانه‌ها آنقدر خوب و محکم ساخته می‌شوند و مردم این شهر، آنقدر به معماری مدرن کم علاقه‌‌اند و گویا آنقدر به نگهداری و حفظ نمای قدیمی شهر اهمیت می‌دهند که چیزی به عنوان خانه کلنگی در آنجا معنا ندارد. خدا می‌داند ما چه هزینه‌ای را برای خراب کردن و دوباره ساختن خانه‌ها در تهران می‌پردازیم. در استکهلم هم به مانند تهران اما به اندازه‌ای کمتر خشونت و ترافیک دیده می‌شود. فردای روزی که با پاشا به کازینوی شهر رفتیم و به هنگام ورود، هم عکسمان را گرفتند و هم کارت شناساییمان را و دویست کرون ناقابل را در کمتر از یک دقیقه باختیم در اخبار اعلام کردند که تعدادی سارق، چند میلیون کرون را از کازینو به سرقت برده‌اند. هر روز تعدادی قتل و دزدی اتفاق می‌افتد که گویا اکثر آنها هم توسط گروههای مافیای خارجی انجام می‌شود. اتوبانهای ورودی و خروجی شهر در ساعتهایی از روز دچار ترافیک سنگینی می‌شوند که آدم را به یاد بزرگراه همت، حد فاصل یادگار امام و چمران می‌اندازد. متروی شهر به اندازه متروی تهران سرسام‌آور نیست و تعداد زیادی از رانندگان اتوبوسها ایرانی هستند. یکبار که از یک راننده اتوبوس آدرس جایی را به زبان سوئدی پرسیدیم، او به زبان فارسی جوابمان را داد. می‌گویند ۸۰۰۰۰ ایرانی که می‌شود ۱% از جمعیت این کشور، در سوئد زندگی می‌کنند. تعداد زیادی فروشگاه ایرانی، بیش از ده رادیوی به زبان فارسی، سالنهای جشن، دیسکو با موزیکهای ایرانی، چیزهایی هستند که ایرانیها در طول این بیست سالی که به سوئد آمده‌اند، بوجود آورده‌اند. وقتی به آنجا می‌روم، دیدن بستگان دور و نزدیک، به اندازه دیدنیهای آن کشور برایم جاذبه دارد.

برخی این کشور را با فروشگاههای پوشاک هنس و موریس که در سی و چهار کشور دنیا و حتی در بسیاری از شهرهای کوچک اروپا شعبه دارد، می‌شناسند. گاه نام فروشگاههای لوازم خانگی ایکیا که صاحبش را جزء میلیاردرهای دنیا کرده است و گاه شرکت مخابراتی اریکسون و از همه مهمتر شرکتهای ماشین‌سازی ولو، اسکانیا و ساب، آدم را به یاد کشور سوئد می‌اندازند. کشورهای اسکاندیناویایی سوئد، دانمارک و نرو‍ژ، علاوه بر آنکه شباهتهای فرهنگی فراوانی با هم دارند، زبانشان نیز به هم شبیه است و حرفهای همدیگر را متوجه می‌شوند. پیام می‌گفت وقتی یک دانمارکی شروع به صحبت می‌کند، یک سوئدی گمان می‌کند یکی از هموطنانش مست کرده است و سخن‌پراکنی می‌کند.


[۱]: تولید سرانه داخلی، عبارت است از کلیه کالاها و خدماتی که بوسیله هر فرد در طول یکسال تولید می‌شوند. این اعداد طوری محاسبه شده‌اند که با وجود تفاوت قیمتها و درآمد افراد در کشورهای مختلف، مقایسه اعداد، امری منطقی باشد.

[۲]: به جز کشورهای لوکزامبورگ، آمریکا و نروژ که تولید سرانه داخلی‌شان به ترتیب ۶۰۲۲۸، ۴۱۸۹۰ و ۴۱۴۲۰ دلار می‌باشد. تولید سرانه داخلی دانمارک و ایران به ترتیب ۳۳۹۷۳ و ۷۹۶۸ دلار می‌باشد.





استکهلم

ویدئویی کوتاه از قسمت توریستی شهر استکهلم در تابستان ۲۰۰۸


فرستاده شده در جامعه،يادداشتهاي دانمارك | ۲ نظر

قانونمداری

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۷/۳۰ – 7:42 ب.ظ - 768 بازدید

در این چند روز که مطلبی نمی‌نوشتم، به سوئد رفته بودم تا مامان را که یک ماه پیش به آنجا رفته بود ببینم. قبل از رفتن، Gerth به من گفت که طبق یکی از قوانین نامناسب دانمارک، کارمندانی که سال اول کاریشان می‌باشد، می‌باید به ازای تعداد روزهایی که از مرخصی استفاده کرده‌اند، مبلغی از حقوق خود را به دولت برگردانند، چرا که پنج هفته مرخصی مجاز برای هر فرد، بر اساس، روزهای کاری وی در سال گذشته محاسبه می‌شود. اما Gerth، این را هم گفت که در مورد مسافرتم، با کسی صحبت نکنم (شما هم پیش خودتان باشد) و در طول مسافرت هم خیلی از درس خواندن دور نمانم. خلاصه در آن موقع فهمیدم، دانمارکیها هم اگر با یکی از قوانین کشورشان مخالف باشند و آن را برای زندگیشان مناسب نبینند، خیلی بر اجرا کردن آن، اصرار نمی‌ورزند. پیش خودم گفتم، شاید در ایران هم چنین باشد و دلیل این همه فرار از قانون و ضد مقررات عمل کردن، نه بی‌ارزش دانستن آنها، که نادرست و نامناسب دانستن آنها می‌باشد. شاید اگر قوانین فعلی، جای خود را به مقررات مناسبتری بدهند، مردم ایران هم قانونمدارتر شوند. یادم می‌آید که یک خبرنگار آمریکایی، یکبار گفته بود که در هیچ کجای دنیا به اندازه ایران، مردم، قوانین کشور را زیر پا نمی‌گذارند. خلاصه، در مورد مسافرتم به هیچ کس چیزی نگفتم، اما اگر کسی سوالی هم می‌پرسید دروغ نمی‌گفتم.

منبع عکس: Brigham Young University


فرستاده شده در جامعه،يادداشتهاي دانمارك | یک نظر

سروش هیچکس

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۶/۳۱ – 5:40 ب.ظ - 5,409 بازدید

چندی پیش، تصادفاً، آهنگی را شنیدم با عنوان اختلاف، درباره اختلاف طبقاتی و له شدن قشر ضعیف جامعه در شهری که در آن همه‌جور آدمی با همه‌جور فرهنگ و مسلکی و با همه‌جور کار و کسبی دیده می‌شود. در شهری که بسیاری از شهروندانش، روزانه بیش از پنج میلیون تومان درآمد دارند و در عین حال، قشر عظیمی از همشهریانشان، باید خانواده خود را با روزی پنج‌هزار تومان اداره کنند. هرچند که این آهنگ به سبک رپ می‌باشد و من میانه خوبی با این نوع موسیقی ندارم، اما گمان می‌کنم، تماشای فقر و حس کردن آن، صدای اعتراض آدمی را به زمین و زمان و به خدا و جهان، آنچنان بلند می‌کند که تنها همین سبک موسیقی، توانایی بیان آن را دارد. خواننده این آهنگ، سروش هیچکس می‌باشد که تمام کارهایش از همین نوع موسیقی است.


فرستاده شده در جامعه،هنر | ۱۰ نظر