در انتظار کریسمس
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۲۸ – 1:24 ق.ظ - 96 viewsیک ماه مانده است به کریسمس. خیلی علاقه دارم ببینم، این مردم در این دوران چه میکنند و چگونه جشنهایی دارند و آنها را چگونه برگزار میکنند. کریسمس برای من، نام زیبایی است، نمیدانم چرا. شاید چون کلمۀ آهنگینی است. من به آهنگ بیان کردن کلمات خیلی علاقه دارم. مواقعی که به موسیقی گوش میدهم، بیش از آنکه ذهنم متوجه شعر آن شود به آهنگ بیان کردن کلمات و ملودی آن توجه میکند. تا به حال، کریسمس را فقط در تلوزیون دیدهام. هرچند که در دوران تعطیلات که جشنها برپا میشوند، در دانمارک نخواهم بود، اما از همین روزها مراسمهای سنتی را که آغاز شدهاند، میبینم. در حالی که دو ماه به کریسمس باقیمانده بود، دو هفته پیش، دانمارکیها روز آبجو را جشن گرفتند و با افتتاح آبجوی کریسمس، ارادت ویژۀ خود را نسبت به آن نشان دادند و مراسمها رسماً شروع شدند. تمام شرکتها، مؤسسات و دانشگاهها، کارکنان خود را به نهار یا شام کریسمس دعوت میکنند و در کنار هم غذاهای سنتیشان را میخورند. فروشگاهها نیز با تزئینات خاص، به استقبال عید میروند. شمعها و جاشمعیها، ریسههای چراغ و لوازم تزئینی و از همه مهمتر، انواع و اقسام مشروبات، همگی جزء فروش ویژه فروشگاهها محسوب میشوند. خلاصه همگی خوش هستند و هنوز یک خوشی به پایان نرسیده، خوشی دیگر به جایش مینشیند، گاه با خود میگویم، آیا اصلاً اینها دچار غم و غصه هم میشوند، نمیدانم، شاید تازگی داشتن همه چیز برای من، موجب شده است چنین احساسی داشته باشم.
منبع عکس: Free Christmas Wallpapers
فرستاده شده در يادداشتهاي دانمارك | یک نظر
انتخابات آمریکا
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۱۷ – 9:40 ب.ظ - 71 viewsچند روز پیش ایمیلی دریافت کردم که در واقع یک دعوتنامه بود از طرف گروهی با نام International Community. آنها تصمیم گرفته بودند در ادامه برنامههایی که داشتهاند و دور هم جمع میشدهاند، در لحظات آخر اعلام نتایج انتخابات آمریکا، دور هم جمع شوند و پیروزی اوباما را جشن بگیرند. پنجاه و ششمین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را دموکراتها برای بار بیست و یکم پیروز شدند و یک پیروزی دیگر لازم دارند تا به جمهوریخواهان برسند. ساعت شش صبح به مرکز شهر رفتم و به آن جمع حدوداً بیست نفرهای پیوستم که همانطور که صبحانهشان را میخوردند، به CNN هم زل زده بودند و از پیروزی اوباما خوشحال بودند. چهار، پنج نفر دانمارکی که یک دفتر برای کارهای طراحی صنعتی دارند، تصمیم گرفتهاند تا هر چند وقت یکبار، خارجیهایی را که برای کار به اورهوس آمدهاند دور هم جمع کنند و با هم صحبتی کنند و خوش باشند و هدفشان هم از این کار، بینالمللیتر کردن شهر اورهوس میباشد. از رفتارشان واضح بود که هدف نه تماشای نتیجه انتخابات آمریکا که دور هم جمع شدن و شناخت یکدیگر است. نام، آدرس ایمیل و مشخصات همه را گرفتند تا در برنامههای بعدی، افراد بیشتر و بهتری را به دور هم جمع کنند. در آنجا چند دانشجوی رشته روزنامهنگاری را دیدم که از کشورهایی مثل آمریکا و نیوزلند، برای یک دوره شش ماهه به اینجا آمده بودند.
اگر از این سخن که اغلب دولتهای اروپایی و البته ملتهای اروپایی، دلباخته آمریکا هستند بگذریم، اینجور که میگویند، اکثر اروپائیها معتقدند که همیشه دموکراتهای آمریکا روابط بهتری را با اروپائیها داشتهاند تا جمهوریخواهان. بنابراین خیلی طبیعی است که همهشان خواهان بر سر کار آمدن اوباما باشند. جدا از اروپائیها که از این نتیجه خیلی خوشحال شدهاند، دولت کنیا هم یک روز را تعطیل رسمی اعلام کرد تا نشان دهد که اوباما را هنوز هم یک کنیایی میداند. اما گویا این بار واقعاً هم جهشی در انتخاباتهای آمریکا رخ داده است. این جهش نه تنها در مخارج ششصد میلیون دلاری حزب دموکرات بوده است که در رساندن درصد شرکتکنندگان در انتخابات به شصت درصد از تعداد واجدین شرایط رأی دادن نیز بوده است*. در حالی که در دو دوره قبل این رقم کمتر از پنجاه و پنج درصد بوده است. من واقعاً نمیدانم، علت این افزایش علاقه مردم به رأی دادن و البته علت محبوبیت بیشتر اوباما، سیاه پوست بودن او، جذبه او در صحبت کردن و یا خرابکاریهای این هشت ساله بوش بوده است. همچنان که پیشبینی میشد در ایالتهای متمدنتر آمریکا که بیشتر مخالفان بوش هم در آنجاها هستند، مانند نیویورک و کالیفرنیا، اوباما رأی بیشتری آورد. یادم میآید که کسی میگفت، اگر ایالتهای غربی و شرقی آمریکا نبودند، ایالتهای مرکزی آمریکا، آنچنان خرابهای از این کشور میساختند که نمیتوان تصورش را کرد.
ویدئوهایی خندهدار از بوش؛ من که باورم نمیشود اینها حقیقت باشند (در YouTube میتوانید ویدئوهای بیشتری نیز پیدا کنید):
*در واقع از ۲۱۳ میلیون جمعیت واجد شرایط، ۶۵ میلیون به اوباما و ۵۷ میلیون به مککین رأی دادند که از این میان ایالتهای کالیفرنیا، تگزاس، نیویورک و فلوریدا که به ترتیب پرجمعیتترین ایالتها هستند، جمعاً ۱۸ میلیون به اوباما و ۱۴/۵ میلیون به مککین رأی دادهاند که البته تنها در تگزاس، پیروزی با مککین بوده است.
منبع عکس: smartraveller.gov.au
فرستاده شده در جامعه، سياست، يادداشتهاي دانمارك | یک نظر
آرش
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۰۸ – 1:13 ب.ظ - 105 viewsچند وقت پیش که همسایههای لیتوانیایی، مطابق معمول فضای خانه را آکنده از موسیقی دلهرهآور کرده بودند، ناگهان در میان آن سر و صدا متوجه یکی از ترانههای آرش خواننده ایرانی شدم. وقتی از اتاقم بیرون رفتم و در مورد ایرانی بودن خواننده و فارسی بودن زبان اشعارش به آنها گفتم، اول متعجب شدند و بعد که چند بیت از آن را به انگلیسی برایشان ترجمه کردم، خندهشان گرفته بود که چند سال است این آهنگها را از تلوزیونهای مختلف اروپایی و مهمتر از همه MTV دیدهاند و چقدر با آهنگهای آرش رقصیدهاند، در حالی که اصلاً نمیدانستند او به چه زبانی میخواند. از آنها بیشتر من تعجب کردم، چرا که این روزها دوران گوشهگیری ایرانیهاست. کمتر آدم معروفی در دنیا پیدا میشود که ایرانی باشد. شاید اگر فیلمسازان مشهوری مثل کیارستمی و مخملباف نبودند و شاید اگر رئیسجمهوری مانند احمدینژاد نبود، نام ایران هیچگاه در رسانههای مشهور دنیا برده نمیشد. خدا را شکر که آرش، شهرتی دست و پا کرده است و ترانههایش را به زبان فارسی میخواند، هرچند که جز زبان اشعارش، هیچ نشانهای از نام و فرهنگ ایرانی در آن دیده نمیشود، البته حق هم دارد، من هم اگر از ده سالگی در سوئد زندگی میکردم، بیش از آنکه ایرانی بمانم، سوئدی میشدم. اما انصافاً بعضی از آهنگهایش به همراه ورجو وورجههایی* که در ویدئوهایش میکند، زیبا و انرژیزا هستند.
* ورجو وورجه، اصطلاحی است که در برخی مناطق ایران استفاده میشود و به معنای تکانهایی در بدن است که بیش از حدِ معمول میباشد و حتی گاهی باعث رنجش دیگران میشوند.
فرستاده شده در جامعه، هنر، يادداشتهاي دانمارك | ۳ نظر
سوئد
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۰۴ – 2:08 ب.ظ - 506 viewsاین بار هم در سوئد به مانند دفعه قبل، بسیار خوش گذشت. برعکس خارجیها که به هر کجای دنیا، از بیابانهای آفریقا و کوههای کلیمانجارو گرفته تا مناطق گرمسیری شرق آسیا و بیش از همه هم تایلند، سفر میکنند، اغلب ما ایرانیها ترجیح میدهیم که مسافرتهایمان، در واقع دیدار از خویشاوندانمان باشد. خانه خاله و مادربزرگ، همراه با غذاهای ایرانی و صحبت کردن پیرامون همه چیز و البته شناخت هرچه بیشتر فرهنگ سوئدی، آنچنان در دل، نشاط میآورد که آدم، کار و درس و همه چیز دیگر را فراموش میکند. وقتی با عمو احمد برای اولین بار به استخر رفتم، بیش از آنکه در فکر آبتنی کردن باشم در این فکر بودم که چگونه این خانمها در جلوی مردها میتوانند لخت شوند و شنا کنند،خدا را شکر که حداقل رختکن را جدا کردهاند و مردها به راحتی و حتی بدون شورت در رختکن و توالت و سونا قدم میزنند. هرچند که هر روز خانم مستخدمی که مسئول شستن رختکن مردانه است، به آنجا میآید و به راحتی تمام و در میان مردهایی که کاملاً عریان هستند، کارش را میکند. آدم از این همه تفاوت فرهنگی میخواهد شاخ درآورد.
سوئد کشور مرفه و ثروتمندی است. در لیست توسعه انسانی سازمان ملل، رتبه ششم را در بین کشورهای دنیا دارد، درحالی که دانمارک و ایران به ترتیب در رتبههای چهاردهم و نود و چهارم قرار گرفتهاند. همانطور که تولید سرانه داخلی [۱] تقریباً ۳۰ کشور توسعهیافته دنیا، بین بیستهزار و سیهزار دلار میباشد، این عدد برای کشور سوئد ۳۲۵۲۵ است [۲]. وقتی در مرکز شهر یک میلیون نفری استکهلم و در میان جمعیت انبوه مردمی که برای خرید پوشاک به آنجا میروند، راه میرفتم به یاد بوتیکهای خیابان ولیعصر تهران میافتادم. در میان جمعیت، گاه گیتارزنهایی دیده میشوند که در گوشهای نشستهاند و همانطور که مینوازند، قصد فروش سیدیهای خود را هم دارند. بستنی فروشها، ساندویچیها و حتی رقاصها و رقاصهها، در هر گوشهای دیده میشوند. هرچند که در فصل تابستان، شهر شلوغتر بود و میشد توریستهای فراوانی را به همراه دوربینهایشان دید، اما در پاییز و زمستان هم، توریستهایی هستند که استکهلم، ونیز شهرهای شمال اروپا را رها نمیکنند و هم سرمای شبهای آن را تجربه میکنند و هم با قایقها و کشتیها، از جزیرهای به جزیره دیگر میروند. شهر استکهلم، شهری است با خانههایی قدیمی که سقف اکثرشان با رنگ قرمز، رنگآمیزی شده است. خیلی عجیب است که در این شهر، خانهها هر چه قدیمیتر شوند، گرانتر هم میشوند. خانههایی که عمرشان به دویست یا سیصد سال میرسد، گرانترین خانههای شهر محسوب میشوند. گویا خانهها آنقدر خوب و محکم ساخته میشوند و مردم این شهر، آنقدر به معماری مدرن کم علاقهاند و گویا آنقدر به نگهداری و حفظ نمای قدیمی شهر اهمیت میدهند که چیزی به عنوان خانه کلنگی در آنجا معنا ندارد. خدا میداند ما چه هزینهای را برای خراب کردن و دوباره ساختن خانهها در تهران میپردازیم. در استکهلم هم به مانند تهران اما به اندازهای کمتر خشونت و ترافیک دیده میشود. فردای روزی که با پاشا به کازینوی شهر رفتیم و به هنگام ورود، هم عکسمان را گرفتند و هم کارت شناساییمان را و دویست کرون ناقابل را در کمتر از یک دقیقه باختیم در اخبار اعلام کردند که تعدادی سارق، چند میلیون کرون را از کازینو به سرقت بردهاند. هر روز تعدادی قتل و دزدی اتفاق میافتد که گویا اکثر آنها هم توسط گروههای مافیای خارجی انجام میشود. اتوبانهای ورودی و خروجی شهر در ساعتهایی از روز دچار ترافیک سنگینی میشوند که آدم را به یاد بزرگراه همت، حد فاصل یادگار امام و چمران میاندازد. متروی شهر به اندازه متروی تهران سرسامآور نیست و تعداد زیادی از رانندگان اتوبوسها ایرانی هستند. یکبار که از یک راننده اتوبوس آدرس جایی را به زبان سوئدی پرسیدیم، او به زبان فارسی جوابمان را داد. میگویند ۸۰۰۰۰ ایرانی که میشود ۱% از جمعیت این کشور، در سوئد زندگی میکنند. تعداد زیادی فروشگاه ایرانی، بیش از ده رادیوی به زبان فارسی، سالنهای جشن، دیسکو با موزیکهای ایرانی، چیزهایی هستند که ایرانیها در طول این بیست سالی که به سوئد آمدهاند، بوجود آوردهاند. وقتی به آنجا میروم، دیدن بستگان دور و نزدیک، به اندازه دیدنیهای آن کشور برایم جاذبه دارد.
برخی این کشور را با فروشگاههای پوشاک هنس و موریس که در سی و چهار کشور دنیا و حتی در بسیاری از شهرهای کوچک اروپا شعبه دارد، میشناسند. گاه نام فروشگاههای لوازم خانگی ایکیا که صاحبش را جزء میلیاردرهای دنیا کرده است و گاه شرکت مخابراتی اریکسون و از همه مهمتر شرکتهای ماشینسازی ولو، اسکانیا و ساب، آدم را به یاد کشور سوئد میاندازند. کشورهای اسکاندیناویایی سوئد، دانمارک و نروژ، علاوه بر آنکه شباهتهای فرهنگی فراوانی با هم دارند، زبانشان نیز به هم شبیه است و حرفهای همدیگر را متوجه میشوند. پیام میگفت وقتی یک دانمارکی شروع به صحبت میکند، یک سوئدی گمان میکند یکی از هموطنانش مست کرده است و سخنپراکنی میکند.
[۱]: تولید سرانه داخلی، عبارت است از کلیه کالاها و خدماتی که بوسیله هر فرد در طول یکسال تولید میشوند. این اعداد طوری محاسبه شدهاند که با وجود تفاوت قیمتها و درآمد افراد در کشورهای مختلف، مقایسه اعداد، امری منطقی باشد.
[۲]: به جز کشورهای لوکزامبورگ، آمریکا و نروژ که تولید سرانه داخلیشان به ترتیب ۶۰۲۲۸، ۴۱۸۹۰ و ۴۱۴۲۰ دلار میباشد. تولید سرانه داخلی دانمارک و ایران به ترتیب ۳۳۹۷۳ و ۷۹۶۸ دلار میباشد.
ویدئویی کوتاه از قسمت توریستی شهر استکهلم در تابستان ۲۰۰۸
فرستاده شده در جامعه، يادداشتهاي دانمارك | ۲ نظر
قانونمداری
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۷/۳۰ – 7:42 ب.ظ - 152 viewsدر این چند روز که مطلبی نمینوشتم، به سوئد رفته بودم تا مامان را که یک ماه پیش به آنجا رفته بود ببینم. قبل از رفتن، Gerth به من گفت که طبق یکی از قوانین نامناسب دانمارک، کارمندانی که سال اول کاریشان میباشد، میباید به ازای تعداد روزهایی که از مرخصی استفاده کردهاند، مبلغی از حقوق خود را به دولت برگردانند، چرا که پنج هفته مرخصی مجاز برای هر فرد، بر اساس، روزهای کاری وی در سال گذشته محاسبه میشود. اما Gerth، این را هم گفت که در مورد مسافرتم، با کسی صحبت نکنم (شما هم پیش خودتان باشد) و در طول مسافرت هم خیلی از درس خواندن دور نمانم. خلاصه در آن موقع فهمیدم، دانمارکیها هم اگر با یکی از قوانین کشورشان مخالف باشند و آن را برای زندگیشان مناسب نبینند، خیلی بر اجرا کردن آن، اصرار نمیورزند. پیش خودم گفتم، شاید در ایران هم چنین باشد و دلیل این همه فرار از قانون و ضد مقررات عمل کردن، نه بیارزش دانستن آنها، که نادرست و نامناسب دانستن آنها میباشد. شاید اگر قوانین فعلی، جای خود را به مقررات مناسبتری بدهند، مردم ایران هم قانونمدارتر شوند. یادم میآید که یک خبرنگار آمریکایی، یکبار گفته بود که در هیچ کجای دنیا به اندازه ایران، مردم، قوانین کشور را زیر پا نمیگذارند. خلاصه، در مورد مسافرتم به هیچ کس چیزی نگفتم، اما اگر کسی سوالی هم میپرسید دروغ نمیگفتم.
منبع عکس: Brigham Young University
فرستاده شده در جامعه، يادداشتهاي دانمارك | یک نظر
همگروهیهای دانمارکی
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۷/۱۳ – 11:53 ق.ظ - 183 viewsپروژه اولی که Gerth برای درس هندسه محاسباتی داده است تا انجام بدهیم، تشخیص نقاط تقاطع، بین تمام پارهخطهای وارد شده در ورودی میباشد. البته خطها در فضای دو بعدی هستند و پس از پیدا کردن تمام تقاطعها، باید شکل حاصل را به صورت ساختار یک گراف (در واقع یک Subdivision) که هر یک از faceهای آن نیز مشخص شدهاند ذخیره کرد. به جز من و یک نیوزلندی که در کلاس است، بقیه دانشجویان که تعدادشان بیشتر از بیست نفر است، همگی دانمارکی هستند و به تازگی لیسانس خود را گرفتهاند. وقتی قرار بر این شد که به گروههای حداکثر سه نفره تقسیم بشویم، دوستان من در کلاس، به قول خودشان اشتباهی کردند و پیش از آنکه به من بگویند، تشکیل گروه دادند و سر من بی کلاه ماند. البته خیلی هم از این بابت نگران نبودم که شاید خوشحال هم بودم، چون همیشه، در زمانی که تنها هستم، میتوانم بهتر فکر کنم و بر روی مسئلهای متمرکز شوم. وقتی این قضیه را به Gerth گفتم، تصمیم را به خود من سپرد، اما گفت که ترجیح میدهد، من در یک گروه کار کنم و وقت کمتری برای پروژه بگذارم و بیشتر وقتم را به کار تحقیقیمان اختصاص دهم. من هم از خدا خواسته و بدون فوت وقت و از آنجا که دانشجویان کلاس را نمیشناختم، یافتن همگروهی را به او سپردم. بعد از یک هفته، قرار بر این شد که من به پنج دانمارکی که با هم دوست هستند، ملحق شوم تا شش نفری، به دو گروه تقسیم شویم. Mikkel و Anders شدند همگروهیهای من. آنها نه تنها در برنامهنویسی خیلی قوی هستند که قوه خلاقیت بالایی هم دارند. تمام طول هفته گذشته را مشغول به کُدزنی (برنامهنویسی) بودیم و در این هفته باید، گزارشی از این پروژه تهیه کنیم. دیشب که تا ساعت دوازده، در اتاق آنها مشغول به کار بودیم، در وبسایت Just-Eat، شش پیتزا برای شام سفارش دادیم و در حین خوردن آنها، دوستداشتنیترین فیلم سینمایی آنها و یکی از فیلمهای شدیداً مورد علاقه من، یعنی Terminator 2 را نگاه کردیم. آنقدر به این فیلم علاقه دارند که وقتی تلوزیون اتاقشان را روشن میکنی، به طور اتوماتیک، این فیلم را از روی دستگاه ویدئو، پخش میکند و پیش از هر یک از صحنههای زیبای فیلم، صدای آن را و حرفهای موجود در آن را، یادآوری میکنند. خلاصه، دیدن اتاق همیشه شلوغ آنها، تماشای ربات مسیریابشان*، خواندن لیست مخارج و خریدهایشان بر روی تخته که دائماً هم آن را به روز میکنند، شنیدن صدای رادیویشان که لحظهای هم آن را خاموش نمیکنند و از همه مهمتر، هزاران قطعه خانهسازی متنوع که من را به یاد دوران کودکی و بازی با همین نوع اسباببازیها میاندازد و برای آنها حکم یک اسباببازی وطنی را دارد، همگی چیزهایی هستند که نه تنها تجربهشان برایم مفید است که شاید ضروری هم باشد. امیدوارم بعد از این چهارشنبه که پروژه را تحویل دادیم و بعد از انجام دو پروژه دیگر از همین درس، این دوستیمان پابرجا بماند. شاید تا آن موقع، من هم، اونقدر دانمارکی یاد بگیرم تا دیگر لازم نباشد، آنها را اسیر دو زبانه حرف زدن بکنم، خوب طبیعی است دیگر، هر کسی، به زبان مادری خودش بیشتر علاقه دارد.
* البته این فیلم، ربات دیگری را نشان میدهد. آن را در اینترنت پیدا کردم. ربات آنها به این خوبی حرکت نمیکند. بر روی خط که راه میرود، مانند فردی میماند که مست کرده است و تلوتلو میخورد.
فرستاده شده در درس خواندن، علوم کامپیوتر، يادداشتهاي دانمارك | ۲ نظر
ایجاد انگیزه
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۷/۰۱ – 10:29 ب.ظ - 571 viewsحدود یک ماه پیش، دانشجویان گروه طراحی بازی در Daimi، به طور خودجوش، کارگاه شش روزهای را برگزار کردند که درباره برنامهنویسی برای بازیهای کامپیوتری و به خصوص آشنایی با OpenEngine بود. OpenEngine، نرمافزار رایگانی است برای طراحی برنامههای سهبعدی که در سیستمعاملهای مختلف قابل اجرا میشود و آغاز طراحی آن، در Daimi بوده است. گویا، هدف از طراحی آن، بوجود آوردن یک نرمافزار برای ساختن بازیهای کامپیوتری به شکلی سادهتر و قابل انعطافتر بوده است. من به عنوان تنها غیردانمارکی جمع، در یکی از بخشهای این کارگاه که شامل دو سخنرانی توسط دو برنامهنویس بود شرکت کردم و البته آنها هم به احترام من، نه تنها سخنرانیها را بلکه تمام حرفهای دیگرشان را هم به زبان انگلیسی بیان کردند. این دو برنامهنویس که یکی از آنها، قبلاً دانشجوی همین دانشگاه بوده است و دیگری، تحصیلات آکادمیک ندارد، در شرکتهای مختلف و در پروژههای مختلف، فعالیت داشتهاند و علاوه بر برخی مسائل تکنیکی که در سخنرانی خود بیان میکردند و برخی بازیها و برنامههایی را که ساخته بودند، نشان میدادند، از تجربیات خود هم برای دانشجویان میگفتند. به نظر من، یکی از بهترین کارهایی که میتوان برای ایجاد انگیزه مطالعه و یادگیری بیشتر در دانشجویان انجام داد، همین آشنا کردن آنها با کسانی است که به طور عملی در بوجود آوردن محصولات بزرگ و پرهزینه، نقش داشتهاند. به عنوان مثال، وقتی دانشجویی، یکی از برنامهنویسان بازی Grand Theft Auto را از نزدیک میبیند و با میزان سواد وی و نرمافزارهایی که وی استفاده میکند، آشنا میشود و متوجه میشود که حتی در تولید پیشرفتهترین نرمافزارها هم، آدمهای معمولی شرکت دارند که حتی از نظر سواد، از بسیاری از دانشجویان معمولی دانشگاهها، عقبتر هستند، انگیزهای در آنها ایجاد میشود که بروند و خود را برای کارهای بزرگ آماده کنند. یکی از فاکتورهای یک دانشگاه خوب و یا هر موسسه آموزشی دیگری، برقرار کردن ارتباط دانشجویان با کسانی است که بهترینها را تولید میکنند. وقتی دانشجویی میبیند که یکی از فارغالتحصیلهای دانشگاهش در پروژه Google Chrome شرکت داشته است، دیگر پیش خود، یک تصویر باورنکردنی و یک غول غیرقابل دسترس از شرکت گوگل نمیسازد.

فرستاده شده در درس خواندن، علوم کامپیوتر، يادداشتهاي دانمارك | ۶ نظر
صحبت با یک آمریکایی
نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۶/۲۶ – 8:55 ب.ظ - 140 viewsوقتی یک فرد آمریکایی را میبینم، بیاختیار به یاد سیاست میافتم. نمیدانم، این مسئله، جزء علائم همان بیماری معروف سیاستزدگی است که در ایران اپیدمی شده است و یا چیز دیگری است. قبل از اینکه با او سر صحبت را باز کنم، دائم در ذهن خودم با خودم کلنجار میروم که این شخص آمریکائی به من، به عنوان یک ایرانی از چه زاویهای نگاه میکند. آیا وقتی میفهمد که من ایرانی هستم، چهره دکتر احمدینژاد در ذهنش نقش میبندد، آیا گمان میکند، من که به اروپا آمدهام، قصد جاسوسی کردن برای حکومت ایران و یا حتی گروه طالبان را دارم. آخر این چه بدبختی است نصیب ما شده است. به جای آنکه با خیال راحت و با فراغ بال، مانند تمام مردمان دیگر، با دیگران ارتباط برقرار کنیم، دائم دست و دلمان میلرزد و دچار بدبینیِ نسبت به خود میشویم که آیا دید دیگران نسبت به ایران، یک نگاه منصفانه است یا یک نظر جاهلانه. چرا باید یک آمریکایی، به جای آنکه ایران را با فرهنگ خوب و بد مردمانش بشناسد، به جای آنکه ایران را با جغرافیا و آب و هوای استثنائیش بشناسد، ایران را مهد بنیادگرایی اسلامی بداند. چرا باید هرکس رئیسجمهور کشور من را میبیند، به یاد عراق و لبنان و اسرائیل بیفتد و تنها چیزی که از او بداند، سخنرانیاش در دانشگاه کلمبیا باشد. البته بعد از لحظهای درنگ، با خود میگویم که از کجا معلوم، همان فرد آمریکایی هم، احساسش شبیه به من نباشد، از کجا معلوم، او هم شرمنده رفتار و سخنان رئیسجمهورش نباشد. با خودم میگویم، مگر میشود، آن فرد آمریکایی در کلاس درس، در کنار یک دانشجوی عراقی که پسر عمویش را در جنگ، از دست داده است، بنشیند و سرش را پایین نیندازد. به احتمال زیاد، او هم ناراحت است که همگان، جرجبوش را یک احمق خطاب میکنند. تازه، وضع او از من هم بدتر است. چرا که رئیسجمهور کشور من، به زبان فارسی حرف میزند و سخنانش، در تمام تلوزیونهای دنیا پخش نمیشوند. قدری دلم آرام میگیرد و با او به صحبت مینشینم و از احترامی که او به رئیسجمهور کشور من میگذارد، متعجب میشوم و خود را در وضعیتی میبینم که گویا باید نسبت به اوضاع سیاسی-فرهنگی داخل ایران، اطلاعرسانی کنم.
فرستاده شده در سياست، يادداشتهاي دانمارك | ۳ نظر










