کنسرت گروه نای

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۱۲/۲۵ – 11:20 ق.ظ - 100 views

بالاخره جمع ایرانیهای شهر اورهوس را هم دیدیم. در کنسرت گروه نای که بعد از کپنهاگ به اورهوس آمده بودند، کمتر از ۱۰۰ ایرانی از میان بیش از ۲۰۰۰ ایرانی شهر گرد آمده بودند تا هم به موسیقی گوش دهند، هم ایرانیهای دیگر را ببینند و هم به استقبال نوروز بروند. اصولاً ایرانیها در این گونه کنسرتها و در حین گوش دادن به موسیقی به انواع مختلفی تقسیم می‌شوند. برخی از آنها در احوالات درونی خویش غرق می‌شوند، برخی دیگر به طور مداوم به‌به و چه‌چه می‌کنند و گروهی دیگر هم منتظر فرصتی هستند تا با کف مرتبشان، مراتب انبساط خاطر خویش را از مراسم ابراز کنند و این همه جدای از افرادی هستند که هر لحظه در انتظار نگاه یکی از نوازندگان هستند تا با لبخندی پاسخ نگاه او را بدهند. برای من، بیش از آنکه این موسیقی، لذت‌بخش باشد، سلام و احوال‌پرسی و آشنایی و گرم گرفتن با ایرانیهایی لذت‌بخش بود که سالهاست از ایران دور هستند ولی با دیدن چند دانشجویی که تازه از ایران آمده‌اند، گل از گلشان می‌شکفد و آنها را به نوشیدنی دعوت می‌کنند، شماره‌های موبایلشان را می‌دهند و آنها را به میهمانی سال نو دعوت می‌کنند. نمی‌دانم که آیا زبان مشترک، منبع این دلبستگی است و یا چیز دیگری از قبیل نژاد و فرهنگ در میان است.

کنسرت گروه نای در اورهوس

This text will be replaced


فرستاده شده در هنر، يادداشتهاي دانمارك | ۲ نظر

من آزاد هستم

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۱۱/۰۸ – 8:50 ب.ظ - 210 views

چندی پیش کتاب “من آزاد هستم” نوشته مسیح علی‌نژاد که چهار ماه پیش توسط نشر گردون در آلمان چاپ شده است را خواندم. این کتاب روایتگر داستانی است واقعی که در سال ۱۳۸۴ بر مسیح علی‌نژاد، خبرنگار سیاسی‌نویس سالهای اخیر ایران گذشته است. او در واقع در این کتاب، بخشی از زندگی خود را و آنچه که بر او و خانواده‌اش و بر دوستانش رفته است را بیان می‌کند. از جدایی از همسرش و از پسرش می‌گوید که با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کند. از خاطرات دوران کودکی‌اش در روستایی در شمال ایران و از سخنان زیبا و ساده “نِنا صبح‌نساء” می‌گوید. از دوستان مسیحی‌اش و از عشق غم‌انگیز “آزاد” نسبت به “میسا” می‌گوید.

شاید اولین چیزی که در حین خواندن این رمان، توجه من را جلب کرد، سادگی متن آن و استفاده از جملاتی خودمانی بود مانند آنجایی که مسیح می‌گوید: “دور لب بالا و پایین لیلا همیشه قرمز بود. برای اینکه دائم دور لبش را با زبان خیس می‌کرد. چقدر دوست داشتم لب من هم این شکلی بود. خیلی زور می‌زدم. نمی‌شد. خسته می‌شدم و ول می‌کردم.”
استفاده از اصطلاحاتی مانند “خر فهمم کرد”، “زهره بچه‌هاش رو آب نکن” و “چرا می‌خوای یه سر خر برا بچه‌ات درست کنی، مرد زندگیت الان پسرته!” خواندن کتاب را لذتبخش می‌کند.

پرش کردن از یک داستان به داستانی دیگر و بازگشت دوباره به آن، سبکی است جالب که از ابتدا تا انتهای کتاب دنبال می‌شود و خواننده را در کنار تمام این داستانهای موازی، به دنبال خود می‌کشد.

تقابلی که بین “بی‌بی” و “ننا صبح‌نساء” وجود دارد، آدمی را به فکر فرو می‌برد: “تردیدهایم از همین جا شروع می‌‌شد: مثل بی‌بی عاشق باشم و به عشق و آینده‌ام فکر کنم؟ یا مثل ننا صبح‌نساء جوانی‌ام را پای بچه‌ام بگذارم و ازدواج نکنم؟!”

در سرتاسر رمان، مسیح، سخنان ننا صبح‌نساء را به یاد می‌آورد و نمی‌تواند سفارشها، نصیحتها و تکه‌کلامهای او را فراموش کند: “دختر جان! کی می‌خوای حرف زدن یاد بگیری؟ اول، حرف رو توی دهنت مزمزه کن، بعد بده بیرون!”.

مسیح نشان‌دهنده زنی است که مثل یک مرد کار کرده است و بیش از آنکه با خانواده، شوهر و فرزندش باشد، با دوستانش و البته بیش از آن هم با کار و مشغله‌هایش همراه بوده است: “به خانم امانی حسودی‌ام می‌شود. او هم مثل یک مرد کار کرده بود، اما هیچ‌وقت زن بودنش را فراموش نکرد. چند سال در یکی از مردانه‌ترین کمسیون‌های مجلس، کمسیون برنامه و بودجه، کار کرده بود، اما هیچ‌وقت از زن بودنش نگذشت. درست عکسِ من. من توی کار مردانه، خشن شدم، بی‌رحم. چشم و دلم را به حس و احساس زنانه بستم. هیچ‌وقت به هیچ مردی اجازه ندادم از احساسش بگوید. تا شروع می‌شد، من در می‌رفتم. رابطه‌ام را قطع می‌کردم و مثل جذامی‌ها از آن‌ها پرهیز می‌کردم.”

یکی از نکات جالب داستان، فردی است به نام آقای “بژ” که به طریقی با مسیح ارتباط برقرار می‌کند تا از فعالیتهای او مطلع شود و او را زیر نظر بگیرد. بعد از مدتی و پس از آنکه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴، اعلام می‌شود و تمام پیش‌بینی‌های بژ درباره انتخابات، درست از آب در می‌آید، تازه مسیح، متوجه می‌شود که او به همراه کیف سیاه و ضبط صوت کوچکش، چه در سر داشته است.

یکی از داستانهای تاثیرگذاری که در کنار بقیه داستانها بیان می‌شود، روایت عشق “آزاد”، یکی از دوستان مسیح، به دختری است به نام “میسا”. آزاد که در مرکز حلقه‌ای بوده است به نام حلقه آزاد و همیشه مسیح را موعظه می‌کرده است و امید به زندگی را در او تقویت می‌کرده است، در نهایت با از دست دادن میسا، ناامیدی شدیدی بر او چیره می‌شود و با نامه‌هایی که به مسیح می‌فرستد، او را در جریان وضع خود قرار می‌دهد و از او برای بازگرداندن میسا، راهنمایی می‌خواهد:
“آزاد، نقطه اتصال دوستان بی‌شماری بود که حالا بعد از چند سال، حتی اسم بعضی از آنها را به خاطر ندارم. در ذهنم، حلقه‌ای به خاطر مانده است که او در مرکز آن بود. «حلقه آزاد». این حلقه، بیش از سی نفر مرید و مراد داشت. جمعه‌ها، روز کوه بود. درکه، دربند، پلنگ‌چال، گلاب‌دره. تابستان و زمستان. گاهی دو سه نفره، گاهی سی نفره. اما هیچ‌وقت ترک نمی‌شد. آزاد برای همه، کارت پستال کوچکی می‌گرفت و پند و موعظه‌ای، شعری، هجو یا طنزی، فراخور حال هرکس، برایش می‌نوشت و موقع اتراق، در پاتوقهای همیشگی، بین‌مان تقسیم می‌کرد. سالروز تولد و آشنایی و ازدواج هیچ‌کس را هم از قلم نمی‌انداخت.”
“روزگار خوبی ندارم، بدجوری از میسا دور افتاده‌ام. نامه‌های قدیمی‌اش را که می‌خوانم، اشکم می‌گیرد. امروز توی محل کارم، گریه کردم. جلوی همه. چیزی که همش از آن واهمه داشتم به سرم آمد. چه کار کنم مسیح؟ این روزها، هیچ‌لحظه‌ای بی‌یاد خداوند نبودم. تسلیم اراده او هستم. می‌دانم که این تنبیهی است که او برایم خواسته. تنبیه برای همه آن ندانم‌کاری‌هایم. برای همه آن روزهایی که میسا، سرشار از خواستن بود و من پای گریز داشتم. از مسئولیت و تعهدی که ازدواج برایم می‌آورد، فرار می‌کردم. نامه‌های قدیمی میسا، اشکم را در می‌آورد! باید کاری بکنم. آن روزها که او برای ازدواج و رسمی شدن اصرار داشت، من بیکار بودم. بیکاری، آدم را بُزدل می‌کند! دو سال او نامه نوشت و زنگ زد و من هر بار بهانه‌ای آوردم. بارها درختان خیابان ولیعصر را شمردیم. …”.

یکی از زیباترین دیالوگهای داستان، بین مسیح و پسرش، پویان اتفاق می‌افتد که بیانگر نگاه ساده یک کودک نسبت به زندگی پیچیده آدم بزرگها است:

“-مامان! چرا گوسفند رو به درخت بستند؟ این جا که دور تا دورش سیم خارداره!

- اگه آزادش بزارن همه شبدرها رو می‌خوره!
- چرا همه شبدرها رو می‌خوره؟

- دست خودش نیست! جنبه این همه آزادی رو نداره! یا همه شبدرها رو می‌خوره یا همشو زیر پاش لگد مال می‌کنه!
کمی به چانه‌اش استراحت داد و دوباره شروع کرد:
- اون گوسفند شبیه توئه مامان!
با تعجب نگاهش کردم:
- شبیه من؟ من شبیه گوسفند هستم؟ خجالت بکش بچه!
نشست روی زمین و دستهایش را زیر چانه‌اش زد و گفت:
- شبیه توئه! مثل تو همیشه تنها غذا می‌خوره! … تو همیشه تنها شام و ناهار می‌خوری! همیشه هم تند تند غذا می‌خوری! مثل همین گوسفند.
خنده‌ام می‌گیرد. ولی سعی می‌کنم جدی باشم:
- می‌تونستی مثال بهتری بزنی!

- خوب چرا ناراحت می‌شی؟ این یه مثاله! معلم ما میگه همیشه توی حرف‌هاتون از مثال استفاده کنین…
یادم آمد که از کارنامه‌اش چیزی نمی‌دانم. با نگرانی پرسیدم:
- راستی از دیکته چه نمره‌ای گرفتی؟
- دیروز هم اینو پرسیدی مامان! معدلم بیست شده…!
حق با او بود
- تازه دیکته که اهمیتی نداره! مهم اینه که آدم بفهمه چی می‌نویسه، نه اینکه چطور می‌نویسه! آدم باید فهمش بالا باشه! فرق من و معلم ما اینه که اون فقط دیکته‌اش از من بهتره…”

عباس معروفی در نامه‌ای به مسیح:

“به قول ای. ال. دکتروف: «رمان‌نویسان دروغگویان مادرزادند، ولی مردم باید ما را باور کنند، زیرا تنها مائیم که درباره حرفه‌مان اعتراف می‌کنیم که دروغگوئیم. پس این مائیم که صادقیم.» و  خاصیت داستان همین است، مسیح!”


فرستاده شده در جامعه، هنر | ۲ نظر

به یاد دوران کودکی

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۱۱/۰۲ – 1:43 ب.ظ - 327 views

مدتها قبل از دانشگاه، قبل از آنکه با کارتونهای زیبای تلویزیون مانند بچه‌های کوه آلپ خو کنم و حتی پیش از ورود به مدرسه و آغاز به خواندن و نوشتن، مونس و همدم دوران ۳-۴ سالگی‌ام، کتابهای داستانی بودند که هنوز شیرینی اشعارشان بر زبانم است و گرمی حکایتهایشان در ذهنم. چه قدر خوب بود اگر فرصتی دست می‌داد تا فارغ از همه دغدغه‌های زندگی، چندی را دوباره به خواندن و بررسی همان کتابها بپردازم و بیندیشم که تا چه حد، آن داستانها و اشکال رنگارنگ، در زندگی من و در طریقه نگاهم به دنیا تاثیر گذاشته‌اند. یکی از آنها، کتابی بود با نام خروس زری پیرهن پری، داستانی از احمد شاملو و به همراه نواری که نواهایش، بخش بزرگی از خاطرات دوران کودکی‌ام است. آیا هنوز کودکان این مرز و بوم، داستانهایی به این زیبایی را با صداهایی به آن طراوت می‌شنوند؟ آیا هنوز هستند افرادی که با وجود سختیها، مشغله‌ها و سرعت بالای زندگی، لحظاتی را آرام بگیرند و آثاری آموزنده و زیبا را برای نسلهای نونهال این مملکت خلق کنند؟ و آیا هنوز در کنار این فضای پرتنش و پرهیاهو و خشن، کودکی کتابخوان یافت می‌شود که بتوان دست او را گرفت و به یک کتابفروشی رفت و برایش کتابی خرید؟ یادش به خیر، خیابان قصرالدشت، نرسیده به بابائیان، کتابفروشی خیام.

Please wait a minute

قسمتهایی از نوار صدای داستان “خروس زری پیرهن پری”

This text will be replaced


بچه‌های کوه آلپ (آنت و لوسین)


فرستاده شده در اخلاق، عمومي، هنر | ۷ نظر

محمد حیدری و هایده

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۹/۱۷ – 11:55 ب.ظ - 252 views

محمد حیدری یکی از برحسته ترین آهنگسازان ایرانی است که بسیاری از ترانه های ماندگار چند دهه اخیر را، او آهنگ سازی کرده است. چند وقت پیش تلوزیون bebin.tv، ده ترانه زیر را به عنوان بهترین کارهای وی انتخاب کرده و در قالب ویدئویی، یاد آنها را گرامی داشته است. شنیدن هر کدام از این ترانه ها، به خصوص صدای هایده و معین آنچنان احساس آدمی را به تحرک وا می دارد که کمتر چیز دیگری می تواند، این نقش را بازی کند:

۱- سوغاتی، هایده
۲- دلِ من، داریوش
۳- بیا بنویسیم، مهستی
۴- قلبم گرفت، هایده
۵- نامهربونی، الهه
۶- تکیه گاه، امید
۷- بی بی گل، معین
۸- بهار بهار، هایده
۹- چراغ، مهستی
۱۰- صبحت بخیر عزیزم، معین

دیدن این ویدئو باعث شد، بعد از چند وقت، مجدداً صدای رسای هایده را با آن آهنگهای زیبا بشنوم. برنامه نیم ساعته ای که دو سال پیش، رادیو زمانه درباره هفدهمین سال فوت هایده، ساخته بسیار شنیدنی است:

مروری بر زندگی هایده؛ کاری از پژمان اکبرزاده در رادیو زمانه


فرستاده شده در هنر | یک نظر

مبلمان با طراحی دانمارکی

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۹/۱۵ – 8:59 ب.ظ - 132 views

مبلها، صندلی‌ها، میزها، کابینت‌های آشپزخانه و چیزهایی از قبیل، در کشورهای مختلف در مدلها و رنگهای مختلف طراحی می‌شوند. در کشورهای اسکاندیناوی و به خصوص دانمارک، گویا اصول و مبنای طراحی‌ها بر اساس سادگی است. تقریباً همه طرح‌ها از خطوط راست و یا اشکال بسیار ساده تشکیل شده‌اند و رنگ‌ها نیز بسیار یکنواخت هستند. به عنوان مثال، کمتر پیش می‌آید که دو رنگ مختلف را در کنار یکدیگر قرار دهند و همینطور کمتر مبلمانی دیده می‌شود که از خطوط مارپیچ مانند تشکیل شده باشد. این شیوه طراحی که بسیار هم مورد علاقه مردم دانمارک است، حتی در طراحی خانه‌ها و ساختمان‌ها هم دیده می‌شود. فکر می‌کنم این دقیقاً بر خلاف شیوه طراحی سنتی در ایران است که بیشتر از اشکال پیچیده و تو در تو استفاده می‌شود. نمی‌دانم آیا این تفاوت ناشی از تفاوت فرهنگی است و نشان از تفاوت در شیوه تفکر آدمها می‌دهد. آیا ما ایرانیها به مانند معماری پیچیده‌مان، تفکر پیچیده‌ای داریم؟

منبع عکسها: Kadec-Design For Life


فرستاده شده در هنر، يادداشتهاي دانمارك | بدون نظر

حرکت آهسته

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۲۵ – 12:21 ب.ظ - 49 views


فرستاده شده در فیزیک، هنر | بدون نظر

BitTorrent

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۱۱ – 11:01 ب.ظ - 136 views

این روزها استفاده از BitTorrent خیلی متداول شده است. در این سیستم که توسط Bram Cohen، یک برنامه‌نویس آمریکایی طراحی شده است، فایلهایی ساخته می‌شوند که دارای پسوند torrent هستند و در وبسایتهای مختلفی قرار می‌گیرند تا دانلود شوند. با استفاده از اطلاعاتی که در هر یک از این فایلها قرار گرفته‌اند، می‌توان به کامپیوترهای شخصی مختلف در سراسر دنیا متصل شد و فیلم، موزیک، کتاب یا نرم‌افزارهای مختلف را دانلود کرد. وقتی فردی در این سیستم، شروع به دانلود یک فیلم می‌کند، به محض اینکه بخشی از آن را دانلود کرد، آن بخش را در اختیار کاربران دیگر هم قرار می‌دهد (در حقیقت آپلود می‌کند) و این کار تا به پایان رسیدن دانلود فیلم ادامه پیدا می‌کند. به این ترتیب فیلمی که در نهایت دانلود می‌شود، نه از یک کامپیوتر سرور مرکزی که از تعداد زیادی کامپیوتر در سراسر دنیا دانلود شده است. آدرس کامپیوترهایی که می‌توانند اطلاعات دانلود شده را در اختیار دیگران بگذارند و تعداد آنها و همچنین تعداد کامپیوترهایی که مشغول دانلود کردن یک فیلم هستند، همگی در همان وبسایتهایی قرار دارند که فایلهای تورنت نیز در آنجا قرار دارند. برای استفاده از این سیستم، در ابتدا باید یکی از نرم‌افزارهایی که به نام BitTorrent Client مشهور هستند را بر روی کامپیوتر نصب کرد. سپس باید یک فایل تورنت را از اینترنت و از وبسایتهایی که تعداد زیادی از این فایلها را در خود دارند دانلود کرد و آن فایل را بوسیله برنامه Client باز کرد. این برنامه‌ها قادر هستند که اطلاعات فیلمی که مربوط به آن فایل تورنت است را، از درون آن فایل بخوانند. اطلاعاتی از این قبیل که آدرس کامپیوترهایی که مشغول آپلود کردن این فیلم هستند در چه سروری ذخیره شده است. پس از آن، برنامه Client به سرور متصل شده و آدرس آن کامپیوترها را گرفته و دانلود را آغاز می‌کند. مشهورترین برنامه‌های BitTorent Client که امروزه در دنیا استفاده می‌شوند، BitTorrent و Vuze می‌باشند که اولی توسط همان Bram Cohen و دومی هم توسط تیم Vuze در آمریکا طراحی شده‌اند. همچنین مشهورترین سرور و وب‌سایتی که اطلاعات فایلهای تورنت در آن ذخیره شده است، وبسایت سوئدی The Pirate Bay است که جزء صد سایت پربیننده در آمریکا می‌باشد.

همیشه به خاطر نقض Copyright بحثهای بسیاری بر سر این سیستم و به خصوص درباره وبسایت The Pirate Bay بوده است. الان در برخی کشورها، استفاده از این سیستم ممنوع می‌باشد و در برخی دیگر، استفاده از آن در شرایطی خاص مجاز است. یکبار که در دانشگاه مشغول دانلود کردن یک فیلم بودم، ناگهان یکی از مسئولین شبکه دانشگاه وارد اتاقم شد و مرا از کار کردن با BitTorrent به جز در مواردی که به تحقیقاتم مربوط می‌شود، منع کرد. اخیراً دولت انگلیس قانونی را وضع کرده است که شرکتهای خدمات اینترنت (ISP) را مجاب می‌کند که به مشتریانی که از این سیستم استفاده می‌کنند اخطار دهد. اما The Pirate Bay که همچنان به فعالیت خود ادامه می‌دهد و هنوز دادگاهها نتوانسته‌اند با قوانینی که در اختیار دارند، مجرمیتش را اثبات کنند. شاید در دادگاهی که سال دیگر قرار است در کشور سوئد برگزار شود، این وب‌سایت محکوم گردد و به کارش خاتمه دهد. موسسین این وب‌سایت در هفته گذشته در کنفرانس HITBSecConf2008 که در کشور مالزی برگزار می‌شود شرکت کردند و یک ساعتی درباره این وبسایت، گذشته و آینده‌اش صحبت کرده‌اند.


فرستاده شده در علوم کامپیوتر، هنر | بدون نظر

آرش

نوشته شده توسط پویا در ۱۳۸۷/۰۸/۰۸ – 1:13 ب.ظ - 105 views

چند وقت پیش که همسایه‌های لیتوانیایی، مطابق معمول فضای خانه را آکنده از موسیقی دلهره‌آور کرده بودند، ناگهان در میان آن سر و صدا متوجه یکی از ترانه‌های آرش خواننده ایرانی شدم. وقتی از اتاقم بیرون رفتم و در مورد ایرانی بودن خواننده و فارسی بودن زبان اشعارش به آنها گفتم، اول متعجب شدند و بعد که چند بیت از آن را به انگلیسی برایشان ترجمه کردم، خنده‌شان گرفته بود که چند سال است این آهنگها را از تلوزیونهای مختلف اروپایی و مهمتر از همه MTV دیده‌اند و چقدر با آهنگهای آرش رقصیده‌اند، در حالی که اصلاً نمی‌دانستند او به چه زبانی می‌خواند. از آنها بیشتر من تعجب کردم، چرا که این روزها دوران گوشه‌گیری ایرانیهاست. کمتر آدم معروفی در دنیا پیدا می‌شود که ایرانی باشد. شاید اگر فیلمسازان مشهوری مثل کیارستمی و مخملباف نبودند و شاید اگر رئیس‌جمهوری مانند احمدی‌نژاد نبود، نام ایران هیچگاه در رسانه‌های مشهور دنیا برده نمی‌شد. خدا را شکر که آرش، شهرتی دست و پا کرده است و ترانه‌هایش را به زبان فارسی می‌خواند، هرچند که جز زبان اشعارش، هیچ نشانه‌ای از نام و فرهنگ ایرانی در آن دیده نمی‌شود، البته حق هم دارد، من هم اگر از ده سالگی در سوئد زندگی می‌کردم، بیش از آنکه ایرانی بمانم، سوئدی می‌شدم. اما انصافاً بعضی از آهنگهایش به همراه ورجو وورجه‌هایی* که در ویدئوهایش می‌کند، زیبا و انرژی‌زا هستند.


* ورجو وورجه‌، اصطلاحی است که در برخی مناطق ایران استفاده می‌شود و به معنای تکانهایی در بدن است که بیش از حدِ معمول می‌باشد و حتی گاهی باعث رنجش دیگران می‌شوند.


Please wait a minute


فرستاده شده در جامعه، هنر، يادداشتهاي دانمارك | ۳ نظر