من آزاد هستم
نوشته شده توسط پویا در ۸:۵۰ ب.ظ – 8:50 ب.ظ - 420 viewsچندی پیش کتاب “من آزاد هستم” نوشته مسیح علینژاد که چهار ماه پیش توسط نشر گردون در آلمان چاپ شده است را خواندم. این کتاب روایتگر داستانی است واقعی که در سال ۱۳۸۴ بر مسیح علینژاد، خبرنگار سیاسینویس سالهای اخیر ایران گذشته است. او در واقع در این کتاب، بخشی از زندگی خود را و آنچه که بر او و خانوادهاش و بر دوستانش رفته است را بیان میکند. از جدایی از همسرش و از پسرش میگوید که با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکند. از خاطرات دوران کودکیاش در روستایی در شمال ایران و از سخنان زیبا و ساده “نِنا صبحنساء” میگوید. از دوستان مسیحیاش و از عشق غمانگیز “آزاد” نسبت به “میسا” میگوید.
شاید اولین چیزی که در حین خواندن این رمان، توجه من را جلب کرد، سادگی متن آن و استفاده از جملاتی خودمانی بود مانند آنجایی که مسیح میگوید: “دور لب بالا و پایین لیلا همیشه قرمز بود. برای اینکه دائم دور لبش را با زبان خیس میکرد. چقدر دوست داشتم لب من هم این شکلی بود. خیلی زور میزدم. نمیشد. خسته میشدم و ول میکردم.”
استفاده از اصطلاحاتی مانند “خر فهمم کرد”، “زهره بچههاش رو آب نکن” و “چرا میخوای یه سر خر برا بچهات درست کنی، مرد زندگیت الان پسرته!” خواندن کتاب را لذتبخش میکند.
پرش کردن از یک داستان به داستانی دیگر و بازگشت دوباره به آن، سبکی است جالب که از ابتدا تا انتهای کتاب دنبال میشود و خواننده را در کنار تمام این داستانهای موازی، به دنبال خود میکشد.
تقابلی که بین “بیبی” و “ننا صبحنساء” وجود دارد، آدمی را به فکر فرو میبرد: “تردیدهایم از همین جا شروع میشد: مثل بیبی عاشق باشم و به عشق و آیندهام فکر کنم؟ یا مثل ننا صبحنساء جوانیام را پای بچهام بگذارم و ازدواج نکنم؟!”
در سرتاسر رمان، مسیح، سخنان ننا صبحنساء را به یاد میآورد و نمیتواند سفارشها، نصیحتها و تکهکلامهای او را فراموش کند: “دختر جان! کی میخوای حرف زدن یاد بگیری؟ اول، حرف رو توی دهنت مزمزه کن، بعد بده بیرون!”.
مسیح نشاندهنده زنی است که مثل یک مرد کار کرده است و بیش از آنکه با خانواده، شوهر و فرزندش باشد، با دوستانش و البته بیش از آن هم با کار و مشغلههایش همراه بوده است: “به خانم امانی حسودیام میشود. او هم مثل یک مرد کار کرده بود، اما هیچوقت زن بودنش را فراموش نکرد. چند سال در یکی از مردانهترین کمسیونهای مجلس، کمسیون برنامه و بودجه، کار کرده بود، اما هیچوقت از زن بودنش نگذشت. درست عکسِ من. من توی کار مردانه، خشن شدم، بیرحم. چشم و دلم را به حس و احساس زنانه بستم. هیچوقت به هیچ مردی اجازه ندادم از احساسش بگوید. تا شروع میشد، من در میرفتم. رابطهام را قطع میکردم و مثل جذامیها از آنها پرهیز میکردم.”
یکی از نکات جالب داستان، فردی است به نام آقای “بژ” که به طریقی با مسیح ارتباط برقرار میکند تا از فعالیتهای او مطلع شود و او را زیر نظر بگیرد. بعد از مدتی و پس از آنکه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴، اعلام میشود و تمام پیشبینیهای بژ درباره انتخابات، درست از آب در میآید، تازه مسیح، متوجه میشود که او به همراه کیف سیاه و ضبط صوت کوچکش، چه در سر داشته است.
یکی از داستانهای تاثیرگذاری که در کنار بقیه داستانها بیان میشود، روایت عشق “آزاد”، یکی از دوستان مسیح، به دختری است به نام “میسا”. آزاد که در مرکز حلقهای بوده است به نام حلقه آزاد و همیشه مسیح را موعظه میکرده است و امید به زندگی را در او تقویت میکرده است، در نهایت با از دست دادن میسا، ناامیدی شدیدی بر او چیره میشود و با نامههایی که به مسیح میفرستد، او را در جریان وضع خود قرار میدهد و از او برای بازگرداندن میسا، راهنمایی میخواهد:
“آزاد، نقطه اتصال دوستان بیشماری بود که حالا بعد از چند سال، حتی اسم بعضی از آنها را به خاطر ندارم. در ذهنم، حلقهای به خاطر مانده است که او در مرکز آن بود. «حلقه آزاد». این حلقه، بیش از سی نفر مرید و مراد داشت. جمعهها، روز کوه بود. درکه، دربند، پلنگچال، گلابدره. تابستان و زمستان. گاهی دو سه نفره، گاهی سی نفره. اما هیچوقت ترک نمیشد. آزاد برای همه، کارت پستال کوچکی میگرفت و پند و موعظهای، شعری، هجو یا طنزی، فراخور حال هرکس، برایش مینوشت و موقع اتراق، در پاتوقهای همیشگی، بینمان تقسیم میکرد. سالروز تولد و آشنایی و ازدواج هیچکس را هم از قلم نمیانداخت.”
“روزگار خوبی ندارم، بدجوری از میسا دور افتادهام. نامههای قدیمیاش را که میخوانم، اشکم میگیرد. امروز توی محل کارم، گریه کردم. جلوی همه. چیزی که همش از آن واهمه داشتم به سرم آمد. چه کار کنم مسیح؟ این روزها، هیچلحظهای بییاد خداوند نبودم. تسلیم اراده او هستم. میدانم که این تنبیهی است که او برایم خواسته. تنبیه برای همه آن ندانمکاریهایم. برای همه آن روزهایی که میسا، سرشار از خواستن بود و من پای گریز داشتم. از مسئولیت و تعهدی که ازدواج برایم میآورد، فرار میکردم. نامههای قدیمی میسا، اشکم را در میآورد! باید کاری بکنم. آن روزها که او برای ازدواج و رسمی شدن اصرار داشت، من بیکار بودم. بیکاری، آدم را بُزدل میکند! دو سال او نامه نوشت و زنگ زد و من هر بار بهانهای آوردم. بارها درختان خیابان ولیعصر را شمردیم. …”.
یکی از زیباترین دیالوگهای داستان، بین مسیح و پسرش، پویان اتفاق میافتد که بیانگر نگاه ساده یک کودک نسبت به زندگی پیچیده آدم بزرگها است:
“-مامان! چرا گوسفند رو به درخت بستند؟ این جا که دور تا دورش سیم خارداره!
…
- اگه آزادش بزارن همه شبدرها رو میخوره!
- چرا همه شبدرها رو میخوره؟
…
- دست خودش نیست! جنبه این همه آزادی رو نداره! یا همه شبدرها رو میخوره یا همشو زیر پاش لگد مال میکنه!
کمی به چانهاش استراحت داد و دوباره شروع کرد:
- اون گوسفند شبیه توئه مامان!
با تعجب نگاهش کردم:
- شبیه من؟ من شبیه گوسفند هستم؟ خجالت بکش بچه!
نشست روی زمین و دستهایش را زیر چانهاش زد و گفت:
- شبیه توئه! مثل تو همیشه تنها غذا میخوره! … تو همیشه تنها شام و ناهار میخوری! همیشه هم تند تند غذا میخوری! مثل همین گوسفند.
خندهام میگیرد. ولی سعی میکنم جدی باشم:
- میتونستی مثال بهتری بزنی!
…
- خوب چرا ناراحت میشی؟ این یه مثاله! معلم ما میگه همیشه توی حرفهاتون از مثال استفاده کنین…
یادم آمد که از کارنامهاش چیزی نمیدانم. با نگرانی پرسیدم:
- راستی از دیکته چه نمرهای گرفتی؟
- دیروز هم اینو پرسیدی مامان! معدلم بیست شده…!
حق با او بود
- تازه دیکته که اهمیتی نداره! مهم اینه که آدم بفهمه چی مینویسه، نه اینکه چطور مینویسه! آدم باید فهمش بالا باشه! فرق من و معلم ما اینه که اون فقط دیکتهاش از من بهتره…”
عباس معروفی در نامهای به مسیح:
“به قول ای. ال. دکتروف: «رماننویسان دروغگویان مادرزادند، ولی مردم باید ما را باور کنند، زیرا تنها مائیم که درباره حرفهمان اعتراف میکنیم که دروغگوئیم. پس این مائیم که صادقیم.» و خاصیت داستان همین است، مسیح!”
فرستاده شده در جامعه، هنر | ۳ نظر
توسط پیمان داودی در بهمن ۹, ۱۳۸۷ | پاسخ
به نظر کتاب قشنگی میاد. ebook این کتاب هستش یا باید از انقلاب بخریمش؟
*** *** *** *** ***
من که این کتاب رو از خود خانم علی نژاد خریدم. نمی دونم ebook هم باشه یا نه. دلیل اینکه کتاب رو تو آلمان چاپ کرده اینه که، سه سال منتظر بوده تا وزارت ارشاد بهش مجوز بده، ولی اونها معطل کردن. آخر رفته آلمان چاپش کرده ولی یه جایی خوندم که گفته بوده می خواد تو انقلاب هم از طریق دستفروشی، کتاب رو بفروشه.
-پویا
توسط محسن در بهمن ۱۰, ۱۳۸۷ | پاسخ
سلام پویا.معلومه که رومانه جالب و خوش فهمی هستش( آلبرت انیشتین :هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی) تو تهران کتابش نیست چه برسه به اینجا حیف شد.راستی یه پیشنهادی از طرف من اینکه شما هم که خیلی خوب می نویسید بیاین و خاطرات این چند سال که اونجا هستین رو کمی جدی تر بهش توجه کنید تا در اینده ها اون رو به صورته کتاب یا حتی رمان چاپ کنید.اخه شما این توانایی رو دارید.من خودم یکی از برنامه های ایندم همینه و از دوران تحصیلم شروع به نوشتن کردم.مثلا همون ماجرای عشق هم برام پیش اومد خودم فکر می کنم این تجربه برا هر کسی پیش نمی یاد و ادم رو به جاهای بالا بالا می رسونه به حرف نمی شه باید تجربه کرد و همچنین شباهت زیادی به داستان “ازاد ومیسا” از همین رمان داره.وقتی اینو خوندم یه جورایی این انگیزه در من قوت پیدا کرد.اخه تجربیات شکست های سازنده ای دارم.بگذریم، فقط رو پیشنهاد شاگردتون فکر کنید البته احتمال میدم خودتون قبلا روش فکر کردین به هر حال خیلی خوبه.
شاد باشید و غم نبینید….
*** *** *** *** ***
سلام محسن،
هر وقت بفهمم که خاطرات من به درد دیگران میخوره و وقتی هم برای نوشتنش داشتم، این کار رو میکنم. ولی من که زیاد خاطره ندارم چون کلا آدم ماجراجویی نیستم. بعضیها هستن، همین سن من رو دارن ولی ده تای من خاطره دارن.
-پویا
توسط غم انگیزترین خوشحالی در دی ۲۱, ۱۳۸۸ | پاسخ
سلام
من چند وقته دربه در دارم دنبال این کتاب میگردم تو کرمانشاه که متاسفانه موفق به پیداکردنش نشدم
یه آدرس تو انقلابم گیر آوردم که به دوستم دادم اما نبود
اگه شما بتونید کمکم کنید در این ضمینه واقعا ممنون میشم؟
*** *** *** *** ***
سلام،
والا من هم نمی دونم چه جوری میشه کتاب رو تو ایران پیدا کرد. اگه تو اروپا باشید می تونید بخریدش. من فکر می کنم بهتره به خود خانم علی نژاد ایمیل بزنید و بپرسید.
-پویا